تبلیغات
منبع کلیه موضوعات روانشناسی - مطالب اردیبهشت 1391

برخورد با کسانی که اختلال شخصیتی دارند

سه شنبه 26 اردیبهشت 1391  01:59 ق.ظ

نوع مطلب :رفتار درمانی ،

داره حالم ازش به‌هم می‌خوره... اصلا انگار نه انگار که آدمای دیگه اهمیتی دارن؛ دقیقا شیفته خودشه و بس»، وای نمی‌دونی چه‌جور آدمیه! حال می‌کنه که ۲ماه تنها بزنه بره توی یه ویلا، تک و تنها بمونه بدون اینکه حتی یه آدم هم ببینه. موندم که چه‌جور می‌تونه با این همه تنهایی حال کنه؟»، «میزشو که می‌چینه، یه طرف فقط باید کاغذاش باشن، یه طرف فقط قلما. اگه این‌جور نباشه انگار دارن دارش می‌زنن. حالا اینکه یه مثاله؛ کل زندگیش مثل همون میزه؛ همه چی همیشه باید در نهایت نظم باشه.»، «دارم ذله می‌شم. این مرد با هر چی که خلاف باشه حال می‌کنه. اگه فردا اعلام کنن که کمک کردن به گداها خلاف قانونه، می‌ره از یه جای دیگه با خلاف پول جور می‌کنه و به هر چی گدا تو شهره پول می‌ده...» و... شما هم با این‌جور آدم‌ها سر و کار داشته‌اید؟ دلتان می‌خواهد بدانید چطور بهتر می‌شود با این آدم‌ها سر و کله زد؛ آدم‌هایی که مشکلشان مال یک‌روز و یک هفته و یک ماه نیست؛ آدم‌هایی که همیشه مریضند؛ آدم‌هایی که اختلال شخصیت دارند؟ در این شماره فقط به ۴ نوع از این بیماری می‌پردازیم. بقیه بماند برای شماره بعد. اینکه تا به حال در صفحه موفقیت از موضوع مهمی مثل رابطه برقرار کردن با افرادی که مشکلات شخصیتی دارند طفره رفته‌ایم، یک دلیل بیشتر ندارد؛ روان‌شناس‌ها یک ضرب‌المثل اعتراف‌گونه و تلخ بین خودشان دارند با این مضمون که «اختلال شخصیت باتلاق روان‌شناسی است»؛ یعنی علمی که حالا پایش را از گلیم خودش دراز‌تر کرده و دارد روی چاقی و زخم معده و دیابت و حتی سرطان کار می‌کند، وقتی با بیمار اختلال شخصیت مواجه می‌شود، مثل آدمی که توی باتلاق مانده باشد، گیر می‌کند، هی زور می‌زند و طرف درمان نمی‌شود. سخت‌ترین کاری که ممکن است یک روان‌شناس در طول دوره درمانش با آن مواجه شود، درمان یک اختلال شخصیت عمیق است؛ چرا؟ اختلال شخصیت یعنی چه؟ وقتی یک آدم در طول دوران زندگی‌اش تا شکل‌گیری نسبی شخصیت - یعنی سن قراردادی ۱۸سالگی - طوری بزرگ شود که راه‌های ارتباط برقرار کردنش با دیگران یا راه‌های حل مشکلات‌اش ناجور باشد و با چیزی که همه پذیرفته‌اند متفاوت باشد، می‌گوییم طرف اختلال شخصیت دارد.

این آدم‌ها روش‌های ناسازگارانه‌شان را در همه رفتارهایشان بروز می‌دهند؛ مثلا یک نفر که تا قبل از ۱۸سالگی همه مشکلات‌اش را با خلاف و بزهکاری حل کرده و حتی وقتی که راه‌های مشروع‌تری وجود داشته‌اند، از راه‌های خلاف استفاده کرده است، مبتلا به اختلال شخصیت ضداجتماعی است. مشکل عمده آدم‌هایی که اختلال شخصیتی دارند این است که اصلا قبول ندارند بیمار هستند و برای همین، روان‌شناس‌ها چندان کاری نمی‌توانند برایشان انجام دهند. مثلا اگر یک فرد افسرده به راحتی حاضر می‌شود برای تغییر دادن زندگی‌اش با یک روان - درمانگر یا روانپزشک مشورت کند، کسی که اختلال شخصیت و بدگمانی دارد، عمرا حاضر شود به خاطر بدگمانی‌اش پایش را توی یک مکان درمانی بگذارد، چرا؟ همان‌طور که از اسم این بیماری‌ معلوم است، اختلال آن‌قدر عمیق است که کل شخصیت یک بیمار را دربر می‌گیرد.

اگر یک افسرده فقط خلقش ناجور است، اگر یک بیمار وسواسی فقط فکرهای اضطراب‌آوری دارد، یک مبتلا به اختلال شخصیت همه رفتارهایش در همه موقعیت‌ها به‌هم ریخته است. حالا شما چطور می‌توانید به یک نفر بگویید کل شخصیت‌ات را بگذار کنار به این خاطر که بیماری؟ شما خودتان را جای آنها بگذارید؛ قبول می‌کنید که شخصیتی را که با چه جان‌کندنی در طول ۱۸سال زندگی به دست آورده‌اید، بگذارید کنار؟ این قضیه یک مشکل عمده دیگر را هم پیش آورده است؛ این آدم‌ها دارند دور و بر ما می‌پلکند، بدون اینکه احساس بیمار بودن داشته باشند، با ما رابطه برقرار می‌کنند، اعصاب ما را به‌هم می‌ریزند و ما می‌مانیم که چرا طرف این‌جور با ما برخورد کرد. بهترین راه برای اینکه بدانید کسی که کنار شما نشسته است و رفتارهایش دارد حال شما را به‌هم می‌زند، از کدام نوع اختلال شخصیتی رنج می‌برد، این است که آخرین کلمه نام بلند‌بالای بیماری را بخوانید و ببینید آیا این صفت در همه رفتارهای طرف وجود دارد یا نه؛ مثلا اگر می‌گوییم «اختلال شخصیت وسواسی»، باید ببینیم آیا طرف این منظم بودن افراطی را در همه زمان‌ها و مکان‌های زندگی‌اش نشان می‌دهد یا نه.

یادتان باشد که به هر کسی برچسب اختلال شخصیت نزنید. خیلی از ما ممکن است بنا به دلایلی در بعضی از موقعیت‌ها بدگمان شویم، عشوه‌گری کنیم، تنهایی افراطی را دوست داشته باشیم، بیش از حد منظم شویم، آزار دیدن از دیگران را دوست داشته باشیم اما کل شخصیت‌مان سالم باشد. خلاصه اینکه یک نفر را مبتلا به اختلال شخصیت دانستن «نه کاری است خرد»، یادتان باشد! اتوبوسی به نام توهم اختلال شخصیت ضداجتماعی این آدم‌ها فت و فراوان دور و برمان ریخته‌اند؛ کسانی که با خلاف - از آفتابه دزدی گرفته تا قتل، بله قتل! - حال می‌کنند؛ آدم‌هایی که در خیابان چراغ قرمز را رد می‌کنند، در خانه زنشان را کتک می‌زنند، در محل کار خلاف‌های مالی بزرگ می‌کنند و با دوستان که می‌نشینند، دود و دمی راه می‌اندازند و ... جالب اینکه این آدم‌ها در نظر اول جذاب و باهوش می‌آیند و به راحتی می‌توانند خودشان را در جمع جا کنند. جدیدا مغز این آدم‌ها را که بررسی کرده‌اند، دیده‌اند که بخشی از این سلول‌های خاکستری که مخصوص وجدان است در این آدم‌ها وجود ندارد! اگر با این آدم‌ها هم‌پالکی شده باشید، گیر موجودات خطرناکی افتاده‌اید. اختلال شخصیت نمایشگر فیلم «اتوبوسی به نام هوس» را دیده‌اید؟ نقش اول زن این فیلم دقیقا مبتلا به اختلال شخصیت نمایشی است. افرادی مثل این زن، عاشق عشوه‌گری، آرایش شدید و اغوای دیگران هستند.

البته آنها هیچ‌وقت دم به تله نمی‌دهند؛ یعنی اصلا به قصد رابطه جدی این کار را نمی‌کنند. آنها فقط با این نمایش دادن خودشان حال می‌کنند و نه چیز دیگر. حتما تا به حال دست‌تان آمده است که این اختلال در اکثر مواقع مال زن‌هاست. اختلال شخصیت وابسته خدا نصیبتان نکند؛ کنه‌ترین نوع اختلال شخصیت! می‌چسبند به روانتان و تمام انرژی‌تان را می‌گیرند. آنها کاملا به شما وابسته‌اند. البته قبلا هم احتمالا به پدرشان، مادرشان، معلم دوره ابتدایی‌شان، استاد آزمایشگاه دانشگاهشان و دوست اینترنتی‌شان وابسته بوده‌اند. شما سوژه فعلی هستید. آنها اعتماد به نفسی از خودشان ندارند و می‌خواهند همه زندگی‌شان را با وصل بودن به شما معنی کنند. اگر حرفی بزنید که کوچک‌ترین معنای دک کردن از آن قابل برداشت باشد، باید بنشینید و فاجعه در حال رخ دادن را تماشا کنید. اختلال شخصیت بدگمان حرف زدن در مورد این یک‌کمی احتیاط می‌خواهد چون ممکن است همه شما در اطرافتان، آدم‌هایی که توی یک دوره یا در حد خفیف بدگمان بوده‌اند را دیده باشید. برعکس ممکن است کسانی را دیده باشید که از یک اختلال شدید روانی به نام اسکیزوفرنی رنج می‌برده‌اند و بدگمانی یکی از هذیان‌هایشان بوده است. به هر حال این آدم‌ها به هر کس و هر چیزی سوءظن بی‌مورد دارند؛ به کوچک‌ترین چیزی که نشانه‌ای از خیانت دارد یا آنها فکر می‌کنند که این نشانه را دارد، حساسیت شدید دارند، به دیگران به شدت حسادت می‌کنند و فکر می‌کنند که همه آدم‌های دنیا در پی شیطنت هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود. اختلال شخصیت خودشیفته «انگار از دماغ فیل افتاده‌اند.» شخصیت‌های خودشیفته باور دارند که از دماغ فیل افتاده‌اند و فکر می‌کنند تمام عالم باید جمع شوند و برایشان هورا بکشند. آنها فکر می‌کنند بهترین قیافه، بهترین انتخاب لباس، بهترین همسر، بهترین محل کار و بهترین مدرک تحصیلی در دنیا مال آنهاست. یک خودشیفته اگر خودش را هم بکشد نمی‌تواند خودش را جای یک آدم دیگر بگذارد؛ مخصوصا اگر طرف مقابلش مشکلی داشته باشد. البته ته این خودبزرگ‌بینی یک حقارت بزرگ خوابیده است. به قول یکی از اساتید «آدم هر چه تو خالی‌تر باشد پرادعا‌تر است». آیا شما طعمه‌اید؟ تسلیم نشوید. شاید همین دو کلمه کافی باشد.

این آدم‌ها عاشق دور زدن افرادی مثل شما هستند. اگر خودتان را مطیع نشان دهید، آنها به هدفشان رسیده‌اند. اما اگر موقتا هم‌تیپ خودشان شوید، دستشان می‌آید که خیلی هم نمی‌توانند جولان دهند. اول اینکه یادتان باشد اگر حال این‌جور آدم‌ها را گرفتید و حال کردید، ضداجتماعی بودنتان را ادامه ندهید و دوم هم اینکه خیلی در این حال‌گیری زیاده‌روی نکنید؛ یادتان هست که صفت‌هایی مثل «خطرناک» و «قاتل» و... شوخی نیست! شما باید یک مرد موفق و احتمالا خوش‌تیپ باشید؛ یعنی یک نسخه مارلون براندوی «اتوبوسی به نام هوس». گول این عشوه‌ها را نخورید. شما فقط در مقابل یک نمایش قرار گرفته‌اید. کافی است که از این نمایشگر یک کمک مرامی بخواهید و زیرکی‌اش را در طفره رفتن از این کمک تماشا کنید. اصلا شما انتخاب شده‌اید که تماشا کنید! اوایل رابطه با این نوع افراد احتمالا خیلی حال می‌کنید. بالاخره یکی دارد به شما اظهار وابستگی می‌کند و شما را همه چیز و خودش را هیچ چیز می‌خواند؛ می‌شود با عشق اشتباهش گرفت، نه؟ ولی این فقط مال اوایل است.

کم‌کم این آدم خودش را به همه زندگی‌تان تحمیل می‌کند و شما مجبور می‌شوید ساعت ۲نیمه شب به تلفن‌های طولانی‌‌اش گوش دهید یا ای‌میل‌های هزار خطی‌اش را بخوانید. در مقابل وابستگی این آدم‌ها جدی‌تر باشید، تعارف نکنید و از آنها بخواهید که گاهی نقش شما را بازی کنند. اگر طرف همسرتان است، تسلیت می‌گوییم، شما در بد دامی افتاده‌اید! البته اگر حسادت‌های معمول دوره زناشویی را با این اختلال اشتباه نگرفته باشید. در پی اثبات بی‌گناه بودن دیگران برای این افراد نباشید؛ فقط می‌توانید از او بخواهید که بیشتر به رفتارهای خودش برسد و تلاش خودش را بکند. جز این کار تقریبا بی‌نتیجه، کاری نمی‌توانید انجام دهید. محل نگذارید. از این آدم‌ها هر چه بیشتر تعریف کنید و هر چه بیشتر تحویلشان بگیرید، با بادکنک گنده‌تری روبه‌رو می‌شوید که هم کنترل کردنش و هم اگر خدا خواست و روزی این بادکنک ترکید، جمع کردنش برای شما سخت‌تر می‌شود. همین که آنها گمان کنند خوشگل‌ترین آدم دنیا را در آینه می‌بینند، کافی است؛ شما این دروغ را تایید نکنید، اصراری هم به ردش نداشته باشید!

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: آدم های حال به هم زن ، خود شیفته ، اختلال شخصیت ،

یادگیری جرأتمندی

یکشنبه 24 اردیبهشت 1391  01:35 ب.ظ

نوع مطلب :جرات آموزی و کم رویی ،


جراتمند بودن چیست ؟

دفاع از حقوق خود و اجازه بهره‌جوئی از این حقوق را ندادن، یك تعریف جرأتمند بودن است. جراتمندی همچنین به معنی انتقال روشن آنچه در واقع می‌خواهید ،احترام گذاردن به حقوق و احساسات خود و احترام گذاردن به حقوق و احساسات دیگران است جراتمندی  ابراز صادقانه ومناسب احساسات ،عقاید و نیازهای شخص است.جراتمندیاتخاذ موضع خود تحلیلی و سپس عمل است آنگاه نتایج ارزشمند حاصل می آید.


چگونه جراتمندی از پرخاشگری تفاوت مییابد؟

پرخاشگر بودن به معنی حمایت از خود به شیوه‌ای است كه در آن به حقوق دیگران تجاوز می‌شود. رفتار پرخاشگرانه نو‌‌عا تنبیه‌گرانه، خصمانه ،سرزنش آمیز و تحكم جویانه است. پرخاشگری می‌تواند تهدید، توهین و حتی تنبیه بدنی را شامل شود. پرخاشگری می‌تواند شامل ریشخند، عبارت طعنه آمیز، غیبت و ...."لغزش زبانی "شود.


 چه چیزی باعث می شود مردم از جراتمند بودن اجتناب ورزند ؟

اكثر مردم به دلیل ترس از ناراحتی دیگران و از دست دادن  دوستی آنها، از جراتمندی دست می‌شویند. معهذا هر چند ممكن است شما با كنار گذاردن جراتمندی ا ز ناخرسندیهای فوری و بلافصل پرهیز كنید ولی چنین كاری در درازمدت رابطه را به مخاطره می‌افكند و آنگاه احساس شما این خواهد بود كه مرتب بهره‌هایی را از دست می‌دهید.


 شما از چه میزان جراتمندی برخوردارید؟

 از خودتان سؤالات زیر را بپرسید:

آیا شما احساسات و ترجیحات خود را به روشنی به دیگران بیان می‌كنید؟

آیا شما در صورت نیاز، از دیگران كمك درخواست می‌كنید؟

آیا شما خشم و عصبانیت را به نحو مناسب ابراز می‌دارید؟

آیا وقتی گیج می‌شوید سؤال می‌پرسید؟

آیا وقتی متفاوت از دیگران فكرو احساس می‌كنید ، عقاید خود را داوطلبانه بیان می‌دارید؟

آیا شما وقتی نمی‌خواهید كاری انجام دهید می‌توانید "نه "بگوئید.

آیا شما در مجموع  به شیو ه اعتماد آمیز، با قدرت و صلابت صحبت می‌كنید ؟

آیا وقتی با مردم حرف می‌زنید به آنها نگاه می‌كنید ؟


 چهار نوع جراتمندی


جراتمندی اساسی

این نوع جراتمندی، ابراز ساده و مستقیم باورها، احساسات یاعقاید شما است.

این نوع جراتمندی معمولا از طریق عبارات ساده‌ای چون "من می خواهم " یا "من احساس می‌كنم " ابراز می‌شود .


جراتمندی قوی

این نوع جراتمندی ،انتقال حساسیتها به شخص دیگر است.این نوع جراتمندی معمولا شامل دو بخش می‌شود.

بازشناسی موقعیت یا احساسات شخص دیگر كه بدنبال آن اظهار نظری صورت می‌گیرد كه در آن شما از حقوق خاص خود حمایت می‌كنید .

"من می دانم كه شما واقعا سرتان شلوغ بوده است ولی من می‌خواهم احساس كنم كه رابطه‌ها برای شما مهم است .می‌خواهم شما به من و ما زمانی را اختصاص دهید."


جراتمند ی فزاینده

این نو ع جراتمندی زمانی به وقوع می‌پیوندد كه شخص دیگری در واكنش به جراتمندی اساسی شما شكست می‌خورد و به تجاوز علیه حقوق شما ادامه می‌دهد.  در نتیجه شما بتدریج جراتمند ی را گسترش می‌دهید و به نحو فزاینده‌ای بر رای خود محكم‌تر تاكید می‌ورزید.

در این گونه جراتمندی حتی ممكن است شما به پاره‌ای از اعمال اشاره كنید كه درصورت ادامه رفتار طرف مقابل، از شما به عنوان نتیجه بروز كند ولی اشاره به اعمال تنها پس از چند عبارت جراتمندانه اساسی و پایه ارائه می‌شود. برای مثال اگر شما تا پنج بعد از ظهر فردا كارتان را روی ماشین من تمام نكنید من مجبور می‌شوم به فلان یا بهمان دفتر تجاری زنگ بزنم .


  جراتمندی از طریق گفتار با "من " آغاز شونده

این نوع جراتمندی خصوصا برای بیان احساسات منفی مفید است .این نوع جراتمندی یك اظهار نظر سه بخشی را شامل می‌شود:

وقتی شما چنین و چنان كردید....(رفتار را توصیف كنید.)

اثرات عبارت هستند از ...(این موضوع را كه چگونه رفتار به نحو عینی و ملموس بر شما اثر می‌گذارد، توصیف كنید )

(من احساس می‌كنم كه)عبارت اول شخص مفرد را به كار ببرید: "من احساس می كنم كه "بجای " شما فلان یا بهمان هستید ."

تمركز اصلی دراظهار نظرهای با "من" آغاز شونده، روی بخش ( من احساس می‌كنم)،"من می خواهم"می‌باشد. به هنگام ابراز خشم، تمایل غالبا بر سرزنش شخص دیگر، از كوره در رفتن و اختیار هیجان را از كف دادن است .

جراتمندی از طریق گفتار با "من "آغاز شونده، می‌تواند به شما كمك كند به نحو سازنده بر خشم متمركز شوید و در ارتباط با احساسات خودتان موضع روشنی بگیرید.


یادگیری جراتمند بودن به شیو ه‌ای مثبت

  چگونه شروع كنیم:

یك نظام اعتقادی و ارزشی را قبول كنید كه به شما رخصت ابراز وجود بدهد .این گام، دشوارترین گام است. بدین معنی كه چنین نظامی است كه به شما اجازه می‌دهد خشمگین شوید، " نه " بگوئید، درخواست كمك كنید و خطا كردن را قبول كنید

 یادگیری مهارتهای جراتمندی

این مهارتها عبارتند از جراتمندی اساسی‌، جراتمندی قوی، جراتمندی فزاینده از طریق گفتار با "من)"آغاز شونده

 از بهترین مهارتهای ارتباطی خود استفاده كنید . تماس چشمی مستقیم بر قرار كنید:وضع بدنی مناسب به خود بگیرید،حالات چهره خود را مناسب با پیام انتخاب كنید ،سطح و آهنگ مناسب صدای خود را حفظ كنید،زمانی مناسبی را برای جراتمندی انتخاب كنید .

  تمرین ،تمرین ،تمرین

به صرف خواندن یك جزوه نمی توانید جراتمند بودن را یاد بگیرید . اگر امكان آن فراهم است به گروه مهارتهای جراتمندی یا گروه مهارتهای ارتباطی بپیوندید .

شما می توانید در ارتباطی كه با دوستان و اعضای خانواده خود برقرار می‌كنید این مهارتها را تمرین كنید ولی به آنها ابتدا بگوئید كه مشغول چه كاری هستید! روی كمك آنها می‌توانید حساب باز كنید، در مورد چگونگی انجام مهارتها‌، از این افراد باز خورد دریافت كنید. ارتباط صادقانه در درازمدت به روابط شما یاری می‌رساند. در آغاز سعی نكنید رفتارتان را در مورد موقعیتهای دشوار و فشار آور تغییر دهید. ابتدا در موقعیتهای كه كمترین احتمال خطر را دارد، تمرین كنید .

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: یادگیری جرأتمندی ، جرأتمندی ، چگونه باجرات باشیم ،

كمرویی چیست؟

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391  11:45 ق.ظ

نوع مطلب :جرات آموزی و کم رویی ،


كمرویی مقوله ای است كه هرچه بیشتر بدان بپردازیم ، تنوع بیشتری را در آن مشاهده می كنیم. بنابراین قبل از آنكه حتی بتوانیم درباره ی نحوه ی مقابله با آن فكر كنیم، می باید از مضمون كمرویی شناخت بیشتری داشته باشیم. فرهنگ لغت انگلیسی آكسفورد می گوید كه اولین استفاده ی ثبت شده از این لغت در یك شعر آنگلوساكسون بوده است كه حدود هزار سال بعد از میلاد مسیح سروده شده است . در آن شعر معنی این لغت " به سهولت ترسانده شده " است. " كمروبودن " نشانگر صفت فردی است كه " به خاطر ترسویی ، احتیاط كاری و بی اطمینانی ، نزدیك شدن به او مشكل است . " فرد كمرو" هشیارانه از مواجهه با افراد یا چیزهایی مشخص یا انجام كاری همراه آنان بیزار است. " در گفتار یا كردار خود ملاحظه كار است ، از ابراز وجود بیزار است و به طور محسوسی ترسو است. ممكن است فرد كمرو " كناره گیر یا بی اعتماد باشد و یا شخصیتی پرسش انگیز ، بی اعتماد و مشكوك داشته باشد." فرهنگ لغت و " بستر "  كمرویی را به عنوان " ناراحت بودن در حضور دیگران " تعریف می كند.

كمرویی  در میان دانش آموزان خردسال شایعتر از بزرگسالان است . بسیاری از بزرگسالانی كه خود را غیر كمرو می بینند با برنامه ریزی ، بر كمرویی دوران كودكی خود غلبه كرده اند ، معهذا تحقیق ما مؤكداً این باور را كه كمرویی فقط عارضه ی دوران كودكی است ، رد می كند. ممكن است این پدیده در میان كودكان آشكارتر باشد ، زیرا آنان عموماً نسبت به بزرگسالان در معرض بررسی دقیق تر روزانه اعمالشان قرار دارند. اما كمرویی در میان بخش قابل ملاحظه ای از جمعیت بزرگسالان ادامه می یابد.

كمرویی چگونه بر افراد تأثیر می گذارد

كمرویی پیوستار روانی گسترده ای را در بر می گیرد : می تواند از احساس عدم كفایت در حضور دیگران تا حوادث آسیب زای ناشی از اضطراب -  كه كاملاً زندگی یك فرد را ویران می كند -  را در برگیرد. به نظر می رسد كمرو بودن اسلوب ترجیحی برخی افراد در زندگی است ؛ اما برای دیگران به منزله ی محكومیت تحمیلی زندگی بدون احتمال وجود عفو می باشد.

در انتهای این پیوستار افرادی قرار دارند كه با كتاب خواندن ، فكر كردن و كاركردن با اشیاء یا حضور در طبیعت ، احساس راحتی بیشتری می كنند تا معاشرت با افراد دیگر. نویسندگان ، دانشمندان ، مخترعین ، جنگلبانان و مكتشفین احتمالاً شیوه ای از زندگی را برگزیده اند كه آنان را قادر می سازد بیشتر وقت خود را در دنیایی بگذرانند كه انسانها فقط به طور پراكنده در آن حضور دارند. آنان بسیار درون گرا هستند و همراهی با دیگران در مقایسه با نیاز آنان به تنهایی و داشتن خلوت ، جذابیت محدودی دارد.

در حقیقت امروزه افراد بسیاری جذابیت زندگی تنها در جزیره ای دور افتاده را دوباره در می یابند . اما حتی در درجاتی از این بخش كوچك از پیوستار كمرویی ، افرادی جای گرفته اند كه می توانند به آسانی هر زمان كه لازم باشد با دیگران ارتباط برقرار كنند ؛ یا افرادی كه به دلیل عدم توانایی در پیشبرد یك گفتگوی ساده ، كنش متقابل را دشوار می یابند می توانند گروهی از مردم را مخاطب قرار دهند یا یك میهمانی رسمی را در كمال آرامش برگزار كنند.


طیف میانی پیوستار كمرویی شامل بخش اعظم افراد كمرو است ،  یعنی كسانی كه در موقعیت های مشخص با افراد خاصی احساس بی كفایتی و ترس می كنند. ناراحتی آنان آنقدر شدید است كه به زندگی اجتماعی آنان آسیب وارد شده و عملكرد آنان مختل می گردد، و ابراز این مطلب كه چه فكر می كنند و دوست دارند چه كار كنند را دشوار یا غیر ممكن می سازد.

از آنجا كه منبع واحدی از كمرویی - ترس از مردم - موجب بروز واكنش های مختلف می شود ، رفتار بیرونی یك فرد همیشه شاخص قابل اطمینانی برای تعیین میزان كمرویی واقعی او به شمار نمی رود. كمرویی همیشه بر طرز رفتار ما تأثیر می گذارد اما لزوماً این تأثیر گذاری آشكار یا مستقیم نیست. در نهایت می توان گفت اگر شما فكر می كنید خجالتی هستید پس هستید ، بدون در نظر گرفتن این كه در انظار چگونه رفتار می كنید.

افرادی كه در پیوستار كمرویی در طیف میانی قرار دارند عموماً به خاطر عدم تسلط بر مهارت های اجتماعی و یا فقدان اعتماد به نفس ، كمرو هستند . برخی افراد بر مهارت های اجتماعی لازم جهت تداوم بخشیدن به حركت نرم و روان ماشین ارتباطات بشری تسلط ندارند. آنان نمی دانند كه یك گفتگو را چگونه آغاز كنند یا در كلاس درس چگونه از سخنران بخواهند كه بلندتر صحبت كند . بقیه هم برای انجام كاری كه می دانند صحیح است اطمینان لازم را ندارند.

در انتهای پیوستار كمرویی افرادی قرار دارند كه ترس آنان از افراد دیگر هیچ حد و مرزی نمی شناسد : افراد مطلقاً كمرو. این افراد هر زمان كه برای انجام كاری در حضور مردم صدا زده می شود بینهایت می ترسند و به قدری به واسطه اضطراب پدید آمده احساس ناامیدی می كنند كه تنها راه را فرار و پنهان شدن می یابند. این پیامد حاكی از عدم صلاحیت ، كه در افراد بی نهایت كمرو پدید می آید به افراد جوان یا دانش آموزان محدود نمی گردد ، و حتی بر اثر مرور زمان نیز ناپدید نمی گردد.

در بدترین حالت ، كمرویی می تواند به روان رنجوری حاد مبدل گردد، یك بیماری ذهنی كه می تواند موجب افسردگی شده و حتی در نهایت تأثیر بسیاری در اقدام به خودكشی داشته باشد.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: كمرویی چیست؟ ، دستپاچگی ، کمرویی ، خجالت کشیدن ، خجالتی بودن ، کمرو بودن ، روانشناسی کمرویی ،

بیماری محبت

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391  02:22 ق.ظ

نوع مطلب :رفتار درمانی ،

مرز بین رفتارهای سالم و ناسالم چیست؟ این سؤال بر اساس رویکردهای مختلف، پاسخ‌های متفاوتی در روان‌شناسی دارد.

در بسیاری از موارد، تشخیص رفتار سالم از ناسالم آن چنان که عامه تصور می‌کنند، کار راحتی نیست. حتی اگر این چنین تشخیص‌هایی بین مردم رایج باشند، ملاک قابل قبولی محسوب نمی‌شوند. روان‌شناسان بالینی سعی می‌کنند با تعیین ملاک‌هایی دقیق، مرز بین رفتارهای سالم و ناسالم را تشخیص دهند.

در این میان، نکته مهم آن است که هر رفتار در یک طیف مورد مطالعه قرار می‌گیرد. توضیح این موضوع با مثالی مؤثرتر خواهد بود. به عنوان نمونه، ترس، رفتاری است که می‌توان آن را در طیفی بین صفر تا صد بررسی کرد. ترس در حد صفر اگرچه در عمل به ندرت قابل مشاهده می‌شود اما رفتار چندان سالمی به حساب نمی‌آید.

کودک یا بزرگسالی را تصور کنید که از هیچ کس و هیچ چیز نمی‌ترسد؛ آیا احتمال آسیب‌پذیری چنین فردی زیاد نیست؟ برای حفظ سلامت و ایمنی در زندگی، وجود مقداری از ترس لازم است. احساس خطر و ترسیدن در بعضی از موقعیت‌های زندگی باعث دوام و بقای‌ ما می‌شود. اگر کسی به این دلیل که نمی‌ترسد به سیم لخت برق دست بزند، آدم جسوری به حساب نمی‌آید و به طور حتم این نوع نترسیدن، سر او را به باد خواهد داد.

هر چه در این طیف پیش‌تر رویم، جنبه‌های غیرعادی موضوع بیشتر خواهد شد. وقتی ترس به حدی برسد که روند زندگی عادی را مختل کند به اصطلاح روان‌شناسان به رفتاری مرضی تبدیل می‌شود و رفتاری ناسالم است. کسی از بلندی به حدی می‌ترسد که حتی حاضر نیست پشت‌بام برود؛ کودکی ترس مرضی در مورد مدرسه رفتن دارد؛ فردی که از ترس غرق شدن تا کنار استخر هم نمی‌رود؛ نمونه‌هایی از جنبه‌های ناسالم رفتار محسوب می‌شوند.

به این ترتیب، بسیاری از رفتارها مانند اضطراب، غم و حساسیت تا حدی عادی هستند و حتی وجودشان در زندگی لازم است. اما همین رفتارها وقتی به حدی افزایش یابند که روند عادی زندگی را دچار اختلال کنند و مشکلاتی را در ارتباط فرد با خودش و دیگران به وجود آورند جزء رفتاری مرضی و ناسالم قرار می‌گیرند.

محبت بیش از حد! مطالب گفته شده در مورد عشق و محبت نیز مصداق دارد. همان گونه که بی‌تفاوت بودن و به تعبیر عامیانه عاطفه نداشتن، رفتاری مقبول نیست، گاهی محبت شدید به رفتاری مرضی تبدیل می‌شود.

تصور زندگی عاری از عشق و محبت، امکان‌پذیر نیست. یکی از نیازهای مهم هر انسان این است که مورد محبت قرار بگیرد و به دیگران محبت کند. لازم نیست درباره فواید و آثار عشق و محبت و ضرورت‌های آن سخن بگوییم، چرا که بخش قابل توجهی از نوشته‌ها، آثار هنری و ادبی بشر در همین باره است. هدف همه فعالیت‌های بشردوستانه این است که انسان‌ها عشق و محبت را جایگزین جنگ و تنفر کنند.

زلزله بم را به خاطر دارید؟ موجی از نوع‌دوستی در ایران و جهان راه افتاد و عشق و محبت با تبلورهای مختلف در قلوب مردم فوران کرد. انسان‌ها حتی اگر عشق و محبت را فراموش کرده باشند باز هم در موقعیت‌هایی این نیاز را در زندگی خود باز می‌یابند و به آن روی می‌آورند. اما محبت مرضی چیست؟ گاهی شدت عشق و علاقه آدم‌ها به همدیگر به حدی است که به صورت پدیده‌ای دست و پاگیر و مشکل‌آفرین درمی‌آید.

محبت مرضی، وابستگی‌های شدید را به همراه می‌آورد که نتیجه آن به طور معمول چندان خوشایند نیست. گاهی انسان‌ها در عشق و محبت به یکدیگر تا حدی پیش می‌روند که تصور فقدان، هجران، بیماری و هر نوع آسیبی برای طرف مقابل را ناممکن و غیر قابل تحمل می‌پندارند. دوست داشتن فرزند، همسر، مادر، خواهر،‌ برادر و غیره و ناراحتی‌ برای غم و رنجی که بدان‌ها وارد می‌شود، غیر عادی نیست. اما اگر به عنوان یک انسان این اصل را بپذیریم که «زندگی در هر حال ادامه دارد و کسی که زنده است باید زندگی کند.»

باید به شدت مراقب این موضوع باشیم که با فقدان یا هجرانی، سر رشته زندگی را گم نکرده و همه چیز را بر باد رفته تلقی نکنیم. اگر از دیدگاه روان‌شناسی سلامت به موضوع نگاه کنیم دلایلی وجود خواهند داشت که ثابت می‌کنند باید مراقب ورود به مرحله مرضی محبت باشیم:

۱) هر انسان موجودی منحصر به فرد است که باید از توانایی‌های خود در زندگی حداکثر بهره را ببرد. اگر چه عشق و محبت یکی از ضرورت‌های زندگی است، اما هدف غایی زندگی خودشکوفایی و کمال است. در روان شناسی معنا‌گرا، حتی فقدان نیز در مسیر معنایابی و دستیابی به مفهومی جدید از زندگی توجیه می‌شود. حرف زدن و حتی تصور فقدان یا هجران عزیزی بسیار سخت است، اما اینها واقعیت‌هایی هستند که در زندگی همه حضور دارند و باید آمادگی‌های لازم برای مواجهه با آنها وجود داشته باشد. کسی که به دلیل وابستگی‌ عاطفی شدید با فقدان عزیزی، زندگی خود را از دست رفته و پوچ می‌پندارد باید تلقی خود از فلسفه و مفهوم زندگی را تغییر دهد.

۲) عشق و محبت در هر وجه آن، به معنای فدا شدن و نابودی نیست. محبت نباید به شکل زنجیری باشد که دست و پای انسان‌ها را دربند و گرفتار کند، تعبیر جبران خلیل جبران در این باره بسیار جالب و قابل توجه است. او وقتی از زناشویی سخن می‌گوید به زن و شوهر‌ها توصیه می‌کند: در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید؛ در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ. زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند،‌ و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی‌بالند.

۳) زندگی پدیده‌ای پیوستاری است، نه تک مرحله‌ای؛ عده‌ای طول و عرض زندگی را اشتباه می‌گیرند و به تفسیر زندگی با حوادث و رویدادهای ریز و درشت می‌پردازند. منکر حوادث سرنوشت‌ساز در زندگی نیستیم، اما فراموش نکنیم که بعد از هر حادثه‌ای، اولاً زندگی ادامه دارد و ثانیاً چرخ بازیگر از این گونه حادثه‌ها بسیار دارد. به طور طبیعی هر سختی و هر رنج و غمی بر اساس شدت و ضعف خود، انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و گاهی آثار آنها تا آخر عمر هم از خاطر زدوده نمی‌شود. حتی در موقعیت‌های زیادی آثار اصلی یک موضوع غمبار مانند فقدان عزیزی، بعد از مدتی نمایان می‌شود و به مرور زمان، از درون، انسان را دچار فرسودگی می‌کند. واقعاً در بسیاری از شرایط سخت و ناگوار، به غیر از گفتن «خدا به انسان صبر بدهد» کاری نمی‌شود کرد. با این همه، زندگی یک پیوستار است و باید هر مرحله آن با مراحل قبل و بعد ارتباط داشته باشد. آنهایی که افق وسیع‌تری در زندگی دارند با سختی‌های زندگی بهتر کنار می‌آیند.

دوستی می‌گفت: زندگی سخت نیست، پیچیده است؛ و بیشتر ما در درک پیچیدگی‌های زندگی درمی‌مانیم نه در درک سختی‌های آن. یعنی سختی‌ها را می‌پذیریم اما پیچیدگی‌ها را نمی‌توانیم تفسیر کنیم. نمونه یابی برای توضیح ملموس موضوع، نمونه‌هایی از مصادیق محبت مرضی را در جایگاه‌های مختلف زندگی بیان می‌کنیم.

۱) عشق: همان گونه که عشق حادثه‌ای مهم در زندگی هر انسان تلقی می‌شود، شکست عشقی نیز ضایعه‌ای عمیق و دردناک به حساب می‌آید. افسردگی، اختلالات روانی و در موارد شدید‌تر خودکشی، در شکست‌های عشقی رواج دارد. اگرچه عشق‌هایی وجود دارند که با ارزش و صادقانه هستند اما در بیشتر موارد، عشق‌ها و به خصوص عشق‌های جوانی ساده‌انگارانه و سطحی‌اند. البته این موضوع در برخی فرهنگ‌ها با کاستی‌هایی در رفتار اجتماعی آمیخته است و جهت‌گیری عشق‌ها، اغلب رنگ جنسی است تا عاطفی. صرف نظر از این موضوعات، عشق می‌تواند تلاشی برای معنایابی در زندگی تلقی شود، اما عشق‌های شدید و گاهی فراتر از دو آتشه، می‌توانند عواقبی وخیم‌ بر جای بگذارند. لازم به یادآوری است که شاید این عواقب وخیم همیشه وجه منفی نداشته باشند و چه بسا نتایج مثبتی نیز به بار بیاورند اما در هر حال، پایان یک شکست عشقی شدید به هر دلیلی که باشد نگران‌کننده است و باید مراقبت‌های لازم به عمل آید.

۲) زن و شوهری: جایگاه محبت و دوست داشتن در زن و شوهری در طیفی جالب قرار می‌گیرد و به همین دلیل سوژه‌های طنز زیادی در این باره وجود دارد. زن و شوهرهایی هستند که چشم دیدن همدیگر را ندارند و در مقابل، زن و شوهرهایی را می‌توان یافت که به اصطلاح جانشان برای هم درمی‌آید. گاهی زن و شوهر به قدری یکدیگر را دوست دارند که به وابستگی عاطفی شدید منجر می‌شود و در موقعیت‌های بحرانی مانند فقدان یکی از طرفین، زندگی طرف مقابل هم مورد تهدید قرار می‌گیرد.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 | نظرات() 

برچسب ها: عشق و محبت ، محبت ، رفتارهای سالم ، رفتار ناسالم ، سلامت و ایمنی در زندگی ،

هنر عفو و بخشش

دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  12:07 ب.ظ

نوع مطلب :رسیدن به شادکامی و لذت ،

كیست كه نیش  خیانت  و رفتار  ناشایست  و یا  سوءاستفاده  و شیادی  را تحمل  نكرده  باشد؟ كیست  كه از نتیجه  خشم  و غضب  و بیماری آگاه نباشد ، همه ما سخت به نتیجه  این اعمال آگاهیم ،اما دیگران  این  طور نیستند.نتیجه آخرین تحقیقات  نشان می دهد  كه یادیگیری  و آموختن   گذشت و  عفو  در زندگی  و گذشت  در مورد كسانی  كه باعث  رنجش  ما می شوند ، می تواند  ما را  به ژرفای  روحمان  رهنمون  شود  و به سودی  سرشار  نایل آید. این راهی  است نو  و بی تنش  برای  صیانت نفس و راهی برای مقابله  با فشارهای عصبی و شاید مهمترین  راه بهبود  سلامت  باشد.

پاییز گذشته ، كنفرانسی  كه در  شهر آتلانتا  برگزار  شد ، متجاوز  از چهل  محقق نتایج  آخرین تحقیقات  و یافته هایشان  را درباره  گذشت و عفو   در بوته  نقد  و بررسی  گذاشتند  كه چطور  به آرامش  دست یابیم . یكی از  بررسی ها نشان می  دهد  كه ما با چشم پوشی  نسبت  به اشتباهات  دیگران  و لجوج نبودن  و  رشك نبردن  می  توانیم  رنج ها  و آلامی  كه در طول زندگی  به وجود می آید ، را كاهش  داده  و التیام  بخشیم . یافتن راه حل هایی كه مانع  از گذشت  و اغماض  ما نسبت  به یكدیگر  می  شود ، و نیز  راه حل نزاع  و كشمكش های طولانی  و تداوم  آنها  در میان  زنان  از جمله  موارد دیگر است .در واقع  ما می بایست  گذشت  را جایگزین  این كدورت ها  كنیم. یكی از مسایلی كه به طور اجمالی  مورد بحث  و بررسی  واقع  شده ،  تحقیقی  است  كه در كمپین  برای  مركز  تحقیقات  عفو و گذشت  صورت گرفته ،آنها از  MRI   برای  ثبت  و كاوش  در مغز و فعالیت  های  آن  استفاده  كرده اند  تا دریابند ، مغز  انسان  چطور  درباره  مسایلی  مثل آشتی  فعالیت  می كند. در این  تحقیقات  به این نكته  پی  برده اند  كه در قسمت  چپ مغز و قسمت  های به  هم چسبیده  بین شیارهای آن فعالیتی  در جریان  است  به نام مركز  دماغی و دارای  تورفتگی هایی می باشد ، همه  ما در مغزمان  دارای  چنین بخشی  هستسم  كه به آن  گذشت  می گویند.

همچنین  در قسمت  فوقانی مغز  بخشی  است به نام  مركز  احساسات ، این بخش  سعی در پاكروبی  و ترمیم  بخش هایی  دارد  كه ما  در خلال  زندگی  روزمره مان  دچار عصبیت  و یا  آسیب های  جسمانی  می كند.همچنین این بخش  كمك به بهبودی  روح  و جسم  ما می كند و سبب  ترمیم  بخش  هایی می شود  كه آسیب  دیده اند .ولی  ما  چطور  این كار  را انجام  می دهیم ؟ و معنی  و رابطه  آن با عفو و گذشت  چیست ؟

الیزابت نه سا فرصتی  بدست آورد تا با دوستش  كه از وی  دلسرد  شده بود  صحبت كند .او می گوید  به عوض این كه راهم را بگیرم و  بروم ،برگشتم و به او گفتم كه چقدر از این  پیشامد  عمیقا متاثرم . می دانستم كه او  از دست من  رنجیده ،اما  او تنها گوش  كرد  و لام تا كام  هیچ  حرفی  نزد و حتی  عذر خواهی  هم نكرد.من حیران  بودم .بعد،من به خاطر ناراحتی  و عصبیت  بیش  از حدم  از او پوزش  خواستم.هنگامی  كه عذرخواهی  كردم، حس  كردم  كه او مرا بخشیده  است .

تاثیری  كه گذشت بر رابطه ما گذاشت ،موثرتر بود .دوستم می گوید : عصبانیتم از بین رفته بود . نه سا رابطه دوستانه اش  را  تجدید نكرد،اما حالا وقتی كه دوست قدیمی اش را می بیند با خود می گوید: من حالا می توانم آرامش  خاطر داشته باشم  و راحت  نفس  بكشم  و تپش  قلب هم نداشته باشم.

تجربه  نه سا  با یافته ها ی فرد  لاسكین  مدیر پروژه  عفو و گذشت  دانشگاه استفورد و نویسنده  كتاب  گذشت به خاطر  خوبی  یكسان است .

لاسگین  تاكید  بسیار دارد  برای این كه  گذشت و عفو  الزاما  به معنای  چشم پوشی  كامل از گناه  كسی نیست  و نباید  فرد را  كاملا  گناهكار  قلمداد  كرد،بلكه  می بایست هر دو طرف منازعه را مقصر  دانست . داوطلبانی  كه  در این پژوهش  مورد بررسی  قرار گرفته اند  بر این امر  صحه  می گذارند.همچنین این  پژوهش  نشان می دهد  به لحاظ  شرایط  روحی  و جسمانی  این افراد  شاداب ترند  و خواب  بهتری  دارند.لاسكین  می گوید : هیچ چیز كشنده تر از این نیست  كه با ما  رفتاری  توام  با خشم  و غضب  یا با حالتی  تند و گزنده  صورت گیرد.

به این دلیل است كه ما از هر واقعه ای به شدت   روی گردان  می شویم، كینه و عدواتی كه تدریجا  به وجود می آید  خونمان را به جوش  می آورد  و تبدیل  به یك معضل لاینحل می كند.در این  لحظات است كه بدن ما  هورمون های  آدرنالین  و كورتیزول را با شدت  هرچه تمام تر  و بلادرنگ  منتشر می كند،قلب ما به تپش  افتاده ،نفسمان  به شماره می افتد  و صدای  ضربان  قلبمان  را در شقیقه مان  می  شنویم.به همراه این فعل و انفعالات است كه  قند عضلات را به گردش  در می آورد  و عامل موثری  در لخته شدن  سریع خون  می شود .در عین حال همه اینها  آسیبی به ما نمی رساند ، اگرچه در یك آن  اتفاق می افتد (همچون حادثه ای  ناگوار در بزرگراه ). اما خشم  و غضب  بمثابه  حادثه ای  بی  انتهاست  و بازگشت  هورمون ها  به مفهوم  حفظ ما در برابر  این سموم منتشره  است .

ادامه مطلب

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: عفو و بخشش ، گذشت و عفو ، هورمون های آدرنالین ، كورتیزول ، اهمیت بخشیدن ،