تبلیغات
منبع کلیه موضوعات روانشناسی - مطالب فروردین 1391

ارزش گذشت

پنجشنبه 31 فروردین 1391  09:51 ق.ظ

نوع مطلب :رسیدن به شادکامی و لذت ،


گذشت و ایثار  دو واژه  مقدس در ادبیات  ماست . همیشه و هر زمان در طول تاریخ بشریت " از خود گذشتگی "  جایگاهی  بسی ژرف  در ارزش های  انسانی  داشته است  و از جمله  خصوصیات  اخلاقی والا  به شمار می رفته است .هر جامعه ای  بسیاری از پیشرفت های خود را  مرهون  و مدیون  افرادی  بوده است  كه در راه ایجاد  آبادی و ترقی  سرزمین خود  از خواسته ها  و امیال  خود گذشتند  و رفاه  و آسایش  و امنیت  مردم  را بر رفاه و آسایش  و امنیت  خود ترجیح  دادند.

چنین اشخاصی  تاثیرگذارترین  افراد  هر جامعه ای  هستند. چه در میان بزرگان  و اندیشمندان  هر سرزمین  مانند  امیركبیر  كه بزرگترین  نقش  را در زمان  خود  در پیشرفت  و ترقی  ایران داشت  و در نهایت جان خود  را در این راه فدا نمود و چه در واحدهای كوچكتر  مانند خانواده  كه ممكن است  كه یكی از اعضاء آن مانند  پدر،مادر یا برادر  زندگی  هر یك از دیگر اعضاء خانواده  را دگرگون نماید. اینكه انسان تنها خود را نبیند و فقط  به خواسته های خود فكر نكند، برای  دیگران  ارزش  قایل  شود و به خواسته های آنها بهاء دهد بزرگواری است  و آنجا كه به خاطر دیگری  تمایلات خود را زیر پا بگذارد ، گذشت  و فداكاری  است . برای گذشت و ایثار باید   خیلی  بزرگوار بود و برای  بزرگوار بودن  باید خیلی  انسان بود.اما برای  انسان های واقعی  این گذشت و بزرگواری  آنچنان  دلپذیر و  لذت  بخش  است  كه هرگز  آن را با خودخواهی های دیگران عوض نمی كنند و احساس رضایت حاصل از این ایثار را بر حس  خودخواهی  ترجیح می  دهند.فداكاران  از  فداكاری  خود خشنودند اما هرگز ظالمان  از  ظلم خود  لذت نمی برند مگر آنكه  شخصیتی  بیمارگونه داشته باشند.هرآنچه  كه انسان  را به انسان بودنش  نزدیك می كند و او را در مسیر تكاملی  خود  پیش  می برد احساس والایی از هستی  به او می بخشد و هر آنچه كه او را در مسیر حیوانی  پیش می برد  احساس  پستی و رذالت را  در او زنده  می كند و بسوی  درجات  پایینی  از انسان بودن  سوق می دهد.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: ارزش گذشت ، شرایط سخت و بحرانی ، گذشت و ایثار ، از خود گذشتگی ،

از زندگی خود راضی هستم؟

یکشنبه 20 فروردین 1391  10:45 ق.ظ

نوع مطلب :رسیدن به شادکامی و لذت ،

از آنجا که همه‌ی زندگی در وجود آدمی شکل می‌گیرد، رضایت و آرامش را نیز نمی‌توان در بیرون جست‌وجو کرد و باید برای یافتن آن، به عمق وجود خویش مراجعه کرد.

من به عنوان کسی که روح و جسمم با هم به آشتی و تفاهم رسیده‌اند و هر یک در خدمت‌ دیگری است، هر صبح که چشم می‌گشایم و از خواب برمی‌خیزم، می‌بینم که هدیه‌ی زندگی را با احترام تمام، تقدیمم می‌کنند. هدیه‌ای که چون به آن می‌نگرم، جز آرامش و رضایت، جز انبساط خاطر و سلامت، چیزی در آن نمی‌بینم، آری، من از زندگی‌ام، راضی‌ام چرا که این هدیه را از دست خدای رحمان گرفته‌ام. من هرگز به انتظار دیگران نمی‌نشینم و وقت ارزشمند و گران‌بهای خود را صرف انتظار برای آمدن آنانی که شاید هرگز نیایند و شاید هرگز به نیازم پی‌نبرند، تلف نمی‌کنم.


لازم نیست نیمه‌ی مکمل کسی باشی یا کسی بیابد و نیمه‌ی ناتمام تو را کامل کند، زیرا ارتباطی این‌گونه و دیدگاه و نگرشی این‌چنین، از همان ابتدا محکوم به شکست است. همین که فکر ناقص بودن را به ضمیر ناخوآگاه خود راه می‌دهی، ناخودآگاه، ضعف، کمبود، احساس عدم شایستگی و عدم اعتماد به نفس را به خویش القا کرده‌ای.


شاید ابراز رضایت از خود، قدری خودخواهانه به نظر برسید چرا که از همان دوران کودکی به تک‌تک ما آموخته‌اند که همیشه باید متواضع و فروتن باشیم و ابراز وجود نکنیم. اما من خوب می‌دانم که تعریف کردن از خود اگر همراه با بلوف و خیال‌پردازی نباشد و صحبت از توانایی‌ها و استعدادهای خود اگر بدون هر گونه اغراق و تظاهر صورت پذیرد، سرشار از موج‌ها و پیام‌های مثبت است و قبل از آن که دیگران را هدف قرار دهد، به خود ما باز می‌گردد و بر اعتماد به نفس، خودباوری و خودشکوفایی ما می‌افزاید انسان‌های بزرگوار، دیگران را به خاطر آنچه هستند و آنچه کرده‌اند، می‌بخشند و به خودسازی و زیباسازی خویش می‌پردازند تا از رهگذر تغییری که در خود پدید می‌آورند، به دیگران نیز راه را نشان دهند که زندگی و شخصیت‌شان را متحول نمایند.


خواسته‌ها و آرزوها، یکی پس از دیگری از راه می‌رسند و هر کدام که برآورده می‌شوند، اعتبار خود را از دست داده و از چشم انسان می‌افتند و آرزویی بهتر و آرمانی شگفت‌تر، جایگزین آنها می‌گردد. کسی می‌تواند از زندگی خود راضی باشد که روح کمال‌طلب و روان فزون خواه خود را بشناسد و فکر نکند که چون آرزوهایش را پایانی نیست، پس فرد خودخواه و سیری‌ناپذیری‌ست و به این ترتیب، به شخصیت خود برچسب منفی بزند و استعداد درک حقیقت را در خود کور کند.


من از زندگی‌ام راضی‌ام. عشق می‌ورزم و به من عشق می‌ورزند. مهربانی می‌کنم و مهربانی به من روی می‌آورد. دست افتادگان را می‌گیرم و ایستادگان دست مرا می‌گیرند. زیبا می‌بینم و زیبایی در زندگی‌ام تجلی می‌یابد. مهر می‌ورزم و مهرورزان از راه می‌رسند می‌بخشم و مرا می‌بخشند و می‌خندم و دنیا به رویم لبخند می‌زند.


به‌راستی که زندگی، آنگاه به حد کمال می‌رسد و انسان، آن زمان احساس رضایت و خوشبختی می‌کند که احساس کند فرمانده‌ی یک زندگی است. در این دنیا، هیچ‌چیز مطلق نیست و هیچ‌کس نیز نمی‌تواند بی‌نقص باشد. همه‌ی بعدهای زندگی، رو به یگانگی دارند و همه‌ی ذره‌های وجود، به سوی وحدت پیش می‌روند. همه می‌روند تا به سرچشمه‌ی کمال بپیوندند و کامل شوند.


رضایت و نارضایتی، زاییده ی باورها و حاصل اندیشه‌های ماست، ناشی از برداشت و تفسیری‌ست که از رویدادهای زندگی داریم.

 

خاطره‌های سرکوب شده، عقده‌های فرو خفته، احساس گناه، احساس مقصر بودن و پذیرفتن نشدن و... همگی در عمق وجود ما خفته‌اند و هنگام برداشت‌ها و تعبیرهایی که از رخدادها داریم، سر برمی‌آورند و خود را نشان می‌دهند.


تنها تویی که می‌دانی شایسته‌ی عشق هستی و لیاقت زندگی کردن داری. تو اکنون همه‌چیز را متفاوت از گذشته می‌بینی، چرا که تحولی در رکن‌های وجودت به وقوع پیوسته و اینک نور حقیقت و معرفت بر ساحت وجودت، تابیدن گرفته است.


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: از زندگی خود راضی هستم ، شادکامی و موفقیت ، شادکامی ، لذت بردن از زندگی ، روانشناسی شادی ، چرا باید شاد باشیم ، رضایت و آرامش ،

چگونه غم غربت را کاهش دهیم ؟

پنجشنبه 10 فروردین 1391  10:44 ق.ظ

نوع مطلب :رفتار درمانی ،

روان‌شناسان می‌گویند غم غربت در ابتدای مهاجرت کاملا طبیعی است اما راه‌هایی وجود دارد که از این غم پیشگیری یا دوره آن را کوتاه‌تر کنیم.

سال اول دانشگاه بود. ۵ نفر سال اولی با هم توی یک اتاق بودیم و تقریبا همه‌مان از یک استان دور آمده بودیم. کسی که خانه‌اش از همه به دانشگاه نزدیک‌تر بود، ۱۰ ساعت تا پدرو مادرش فاصله داشت و کسانی که دورتر بودند، فاصله‌شان به ۱۵ ساعت هم می‌رسید. چند تا از بر و بچ که بیشتر به خانه و خانواده وابسته بودند، وقتی دلشان هوای خانه را می‌کرد کار جالبی می‌کردند؛ کاری که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود؛ شب که می‌شد چراغ‌ها را خاموش می‌کردند، به یکی که صدایش غمگین‌تر بود می‌گفتند بخوان و هرکس می‌رفت روی تخت خودش، زیر پتوی خودش و می‌زد زیر گریه! «غم غربت» در روزهای اول مهاجرت بیداد می‌کرد اما کم‌کم، هم غم غربت کمتر شد و هم بچه‌ها دیگر توی اتاق گریه‌و‌زاری نکردند! این آدمیزاد هم معلوم نیست چه‌جور موجودی است؛ اگر بگذاری در همین محیط آشنای خودش روزهایش را بگذراند، کم‌کم از روزمرگی حالش به هم می‌خورد و شروع می‌کند به شعاردادن که «آب هم اگر یک جا بماند می‌گندد»؛ حالا همین آدمیزاد را اگر از همین روزمرگی‌ها که گذشته و خاطره‌هایش را ساخته‌اند جدا کنی و بگذاری‌اش توی یک محیط جدید، چنان نوستالژی گذشته می‌گیردش که می‌دهد با خط خوش و جوهر طلا برایش بنویسند «به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم». حتی اگر آن‌قدر پوست‌کلفت باشد که مثل آن امیر دوره رودکی چندین و چند سال با غربت حال کند، یکدفعه یک شعر چنان دگرگونش می‌کند که کاروان راه می‌اندازد و هی از رودکی می‌خواهد که بخوان «بوی جوی مولیان آید همی!». اصلا مانایی یک دوبیتی مشهور نشان می‌دهد که غریبی یکی از غم‌های سه‌گانه همیشگی ما ایرانی‌هاست.
نگویید شما تابه‌حال بیت «سه غم اومد به جونم هر سه یک‌بار/ غریبی و اسیری و غم یار...» را زیر لبتان زمزمه نکرده‌اید. از طرف دیگر اصلا این آمیزاد مشتاق است که حالش گرفته باشد؛ حالا چه به بهانه قرارگرفتن در سن خاص (بحران ۳۰ سالگی که یادتان هست؟) و چه به بهانه قرار‌گرفتن در مکان خاص. خلاصه اینکه این آدمیزاد، همیشه خدا، بین دوتاقطب فرار از محیط آشنا و نوستالژی به محیط آشنا گیر کرده بوده است و نشانه‌اش هم، همین ضرب‌المثل‌ها و بیت‌ها که ذکرش رفت. هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی ظاهرا روان‌شناس‌ها قبلا با تحقیق درمورد غم غربت بیشتر حال می‌کرده‌اند. اواسط قرن هفدهم میلادی یک بابایی آمد واژه «نوستالژی» را ابداع کرد و این را انداخت توی دهان جماعت. بعدها روان‌شناس‌ها یک واژه اختصاصی‌تر برای غم و غصه اول مهاجرت در نظر گرفتند؛ "Home sick" که معنای تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «بیماری خانه» و معنایش همان غم غربت است. جالب است بدانید که فروید حتی اسهال و یبوست روزهای اول مسافرت را هم به اضطرابی که مکان جدید و خود سفر برای آدم به وجود می‌آورد ربط می‌داد. از ۳۰ سال گذشته به این طرف که مهاجرت‌ها خیلی گسترده‌تر و طولانی‌مدت‌تر شده‌اند و مخصوصا جهان‌سومی‌ها ترجیح می‌دهند کشورهایی کاملا دور از وطن و فرهنگ وطن را به عنوان مقصد انتخاب کنند، هم این بحث «غم غربت» دارد جدی‌تر دنبال می‌شود و هم بحث‌های جدی‌تری مثل بحران هویتی که نوجوانان نسل دوم مهاجرت با آن درگیر می‌شوند؛ بحران هویتی که دوبرابر شدیدتر از بحران هویت نوجوانان بومی است. آنها، هم باید با بحران معمول نوجوانی کنار بیایند و هم باید با ارزش‌های جامعه پدری و ارزش‌های جامعه فعلی درگیر باشند. از آنجا که همشهری جوان بین‌المللی نیست(!) و بیشتر ما در سطح کشور خودمان مهاجرت می‌کنیم و با همان «غم غربت» معمول باید کنار بیاییم، بی‌خیال بحران هویت در غربت می‌شویم. حالا بگذریم از اینکه توی همین مملکت خودمان هم گاهی آن‌قدر تفاوت فرهنگی بین ۲ شهر کوچک و بزرگ، عمیق است که نوجوانان نسل دوم پدر و مادران مهاجر، کمی بیشتر بحران‌زده می‌شوند!
نگاه مردم بیگانه در دل غربت... «غم غربت» یک حس طبیعی تنهایی و سردرگمی در موقعیت غربت است. حالا بعضی‌ها می‌گویند که این غربت کاری به مکان ندارد و آدم از کارهای روزمره که خلاص شد، توی ننوی خانه پدری هم که باشد «غم غربت» می‌آید سراغش. بعضی‌ها حتی معناهای ماوراء‌الطبیعی به این قضیه می‌دهند و آن را ربط می‌دهند به دوری بنی بشر از وطن اصلی‌اش که همانا بهشت باشد. بعضی‌ها هم معنا‌های فلسفی به آن می‌دهند و می‌گویند این حیرت و سردرگمی که بعد از فراغت از روزمرگی پیش می‌آید، اتفاق مبارکی است و اصلا فلسفیدن و پرسش از چیستی و چرایی جهان از همین‌جا شروع می‌شود و خلاصه اینکه اگر این سردرگمی‌ها را جدی بگیرید کم‌کم‌اش می‌شوید «دریدا». ادبیاتی‌ها هم دست از سر غم غربت بر نداشته‌اند. میلان کوندرا در کتاب زیبای «جهالت» غم غربت را با یک تحلیل زبان‌شناسانه به بی‌خبری ربط می‌دهد و می‌نویسد: «تو از من دوری و من از تو بی‌خبرم. کشورم از من دور است و نمی‌دانم آنجا چه خبر است». اما متاسفانه ما روان‌شناسیم و می‌خواهیم غم غربت را در معمولی‌ترین معنایش در نظر بگیریم. در این معنا از نظر فیلسوفان چیپ و پیش پا افتاده، غم غربت وقتی سراغ آدم می‌آید که فرد از خانواده یا محیط همیشگی‌اش جدا می‌شود؛ حالا هرچه این جدایی همیشگی‌تر و دورتر باشد، احتمال بیشتری دارد که غم غربت شدید‌تر بیاید سراغ آدم.

غم غربت ربطی به سن ندارد ولی خب، قبول کنید که هرچه آدمیزاد بزرگ‌تر بشود، سنگدل‌تر (شما بخوانید دل‌گنده‌تر و دانشجویان روان‌شناسی بخوانند تمایزیافته‌تر!) می‌شود؛ به همین خاطر است که کودکان دور از خانه، بیشتر از جوانان، و جوانان بیشتر از بزرگسالان غم غربت می‌آید سراغشان. جالب است بدانید که کودکان مثل بچه آدم غم غربتشان را با غمگینی نشان نمی‌دهند؛ آنها کارهایی می‌کنند که بیشتر جلب توجه کند
. مسلما مسئولین یک مدرسه شبانه‌روزی بیشتر به معده درد، گلودرد، سردرد و تهوع توجه می‌کنند تا به یک غم پیش پا افتاده. خب، کودکان هم در ناخودآگاه‌ترین شکلش همین نشانه‌ها را نشان می‌دهند و در خودآگاه‌ترین حالتش تمارض می‌کنند و نمی‌روند مدرسه؛ به همین راحتی! اگر آن نظر اول - که گفتیم غم غربت را به فراغت از روزمرگی ربط می‌دهد - را با نظر دوم - که غم غربت را به جدایی فیزیکی ربط می‌دهد - ترکیب کنیم نتیجه‌اش این می‌شود که ما زمانی بیشتر احساس غربت می‌کنیم که هم در شهر غریبی زندگی کنیم و هم موقع استراحت‌مان باشد و تقریبا کاری برای انجام نداشته باشیم. اول صبحگاه و آخر شامگاه پیش از رفتن به خواب شیرین، بیشتر احتمال دارد که اشک غربت گوله گوله از چشم‌هایمان بریزد.

بعضی آدم‌ها هم هستند که به دلایل پیچیده روانکاوانه بیشتر مستعد غم غربتند. مثلا آدمی‌ که طلاق گرفته‌ یا کسی که در کودکی یک فقدان بزرگ مثل از دست دادن مادر را تجربه کرده‌، ممکن است نگاهش به جهان جور دیگری باشد؛ ممکن است فرض اولیه‌ او این شده باشد که کلا جهان و اهل جهان کمر بسته‌اند که چیزها و کسانی را از او بگیرند. حالا که غربت دوباره در شکل یک «از دست دادن» ظاهر می‌شود، فرض اولیه او دوباره تایید می‌شود و خب، معلوم است که از آدم‌های دیگر غمگین‌تر می‌شود و ممکن است حتی غمگینی‌‌اش به 
افسردگی تبدیل شود. بعضی‌ها هم بر عکس، کمتر غم غربت را تجربه می‌کنند؛ مثلا کسانی که خودشان غربت را انتخاب کرده‌اند و به اجبار دیگران یا شرایط مهاجرت نکرده‌اند یا کسانی که کلا شخصیت‌شان جوری شکل گرفته است که به تجربه‌های تازه اشتیاق بیشتری دارند. همان‌طور که از اول متن هی داریم تکرار می‌کنیم، غم غربت طبیعی است و معمولا با خوگرفتن به محیط جدید از بین می‌رود یا در مواقع خیلی کمتری به سراغتان می‌آید. اما ممکن است که همین غربت باعث شود یک افسردگی پایه‌ای‌تر در وجودتان زنده شود یا بدنتان شروع کند به پارازیت انداختن. این‌جور موقع‌ها بهتر است که سری به یک روان‌شناس یا پزشک بزنید. غریبی و اسیری چاره داره... همان‌طوری که شاعر شیرین‌سخن، قرن‌ها پیش‌تر از ما تشخیص داده است «غریبی و اسیری چاره دارد» و خدا به «غم یار و غم یار و غم یار» مبتلایتان نکند! ما نمی‌دانیم چاره‌هایی که در ذهن آن شاعر غلیان می‌کرده، چه بوده است اما چاره‌های مدرن غم غریبی اینها هستند:

۱) نشانه‌های پیوستگی را با خودتان ببرید همان‌طور که میلان کوندرا می‌گوید، هر چیزی می‌تواند نوستالژی شما را زنده کند؛ یک مزه، یک منظره، یک صدا و حتی یک بو. در مورد این آخری یعنی ربط بو و خاطره حتی پای عصب‌شناس‌ها هم به قضیه باز شده است و آنها فهمیده‌اند که به این خاطر بوی گذشته بدجوری خاطره‌ها را تحریک می‌کند که مرکز بویایی و مرکز تشکیل حافظه در مغز همسایه‌اند. اینها را گفتیم که به اینجا برسیم که می‌توانید همین واقعیات را خودتان مدیریت کنید؛ یعنی به جای اینکه یکدفعه با رسیدن بوی گندم در مرکز تحقیقات کشاورزی کرج یاد گندمزارهای ولایت‌تان بیفتید، خودتان از اول نشانه‌هایی همیشگی از خانه را با خودتان داشته باشید. آوردن یک قاب عکس
، یک مجسمه، یک کتاب قدیمی، یک شیشه عطر، یا یک سفره کوچک از خانه پدری به خوابگاه یا خانه مجردی باعث می‌شود با گذشته احساس پیوستگی کنید، احساس نکنید که یکدفعه جدا افتاده‌اید و لااقل اشیایی فیزیکی شما را به گذشته‌تان وصل ‌کنند.

۲) با یک نفر از غم غربت حرف بزنید چه روان شناس‌ها بگویند و چه نگویند، همه عالم و آدم می‌دانند که حرف‌زدن درباره غصه‌ها، آدم را سبک کرده و هیجان‌ها را خالی می‌کند. اما مهم این است که با چه کسی از غم غربت حرف بزنیم. بدترین انتخاب کسانی هستند که هنوز در وطن حضور دارند. تصور کنید شما در روزهای اول دانشگاه‌تان زنگ بزنید به مامان جانتان و با او از غربت بدجور دم غروب حرف بزنید؛ با این کارتان هم یک نفر دیگر را غصه‌دار می‌کنید و هم با صدای مادر که خواهش می‌کند پیشش برگردید، غم و غصه خودتان شدیدتر می‌شود. بهتر است به جای این «بچه ننه» بازی‌ها، زنگ بزنید به یکی از نزدیکان‌تان که از شما باتجربه‌تر است و قبلا غم غربت را پشت‌سر گذاشته؛ مثلا خواهر و برادر بزرگ‌تری که قبلا دانشگاه را در یک شهر دور گذرانده‌اند یا اینکه دارند سال‌های آخر را می‌گذرانند. اگر هم هیچ‌کس را پیدا نکردید، در مرکز مشاوره دانشگاه و مراکز مشاوره سطح شهر همیشه به روی شما باز است؛ رو‌به‌روی یک متخصص می‌نشینید که هم شما را از طبیعی‌بودن غم غربت مطمئن می‌کند، هم خودتان خالی می‌شوید و هم دست خالی بر نمی‌گردید؛ یعنی دیگر دلتان پر نیست اما دست‌تان پر است!

۳) به غربت یک‌جور دیگر نگاه کنید تصور کنید که شما تا آخر عمرتان در همان شهر خودتان می‌ماندید. از بالا به این کره خاکی نگاه کنید و خودتان را تصور کنید که فوق فوقش دارید در دورترین خیابان‌های شهر خودتان ورجه ورجه می‌کنید. حالا یک خط بکشید از شهر خودتان به یک شهر دیگر. آن آدم کوچولو را از این خط عبور دهید و وارد شهر جدید کنید؛ یک عالمه آدم جدید، جای جدید، هنجارها و نابهنجاری‌های جدید، رسم و سنت‌های جدید و خلاصه یک دنیای جدید. حالا فکر کنید آن آدمی که تا آخر عمرش توی شهر خودش می‌ماند داناتر، بالغ‌تر و برای ادامه زندگی آماده‌تر است یا شمایی که از این خط فرضی گذشته‌اید و دنیای دیگری را تجربه کرده‌اید؟ زود درمورد مکان جدید قضاوت نکنید و با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایش آشنا شوید. شاید بدی‌های فراوان روزهای اول به ناآشنایی شما برگردد وگرنه «چیزهایی هم هست» به قول سهراب.

۴) صبور باشید البته غم غربت اگر هیچ کاری انجام ندهید، به خودی خود حل نمی‌شود. اگر شما تا ابد توی اتاق خودتان بمانید، تا ابد غم غربت رهایتان نمی‌کند. یکدفعه وسط امتحان‌های میان‌ترم یا وقتی تازه دارد کارتان می‌گیرد، «بوی جوی مولیان» نزند زیر دماغ مبارک‌تان و بروید خانه؛ ببینید کی سرتان خلوت‌تر است که به خانه بروید. وقتی هم زنگ می‌زنید به اعضای محترم خانواده، از حال و احوال خودشان بپرسید و از حال و احوال خودتان - البته غیر از غم غربت- بگویید. این‌طوری حس می‌کنید در جریان کارهای ولایت قرار دارید و یک جورهایی انگار در آنجا حضور دارید. خلاصه آن «بی‌خبری» میلان کوندرایی باعث غم غربت‌تان نمی‌شود.

۵) 
دوستان جدیدی پیدا کنید این یکی به همین سادگی‌ها هم نیست. برای اینکه دوستان محترم توزرد در نیایند، بهتر است آنها را به واسطه یک جای دیگر بشناسید؛ یعنی یکدفعه در اتوبوس طرح دوستی با یک نفر نریزید. شرکت در کلاس‌هایی که به آنها علاقه دارید، هم سرگرم‌تان می‌کند و هم شما را با یک عالمه آدم آشنا می‌کند که هم با شما علایق مشترک دارند و هم ممکن است همدم و همراه شما باشند در غم غربت.


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: چگونه غم غربت را کاهش دهیم ، غم غربت ، غم دوری ، دوری از بستگان ،

جای خودت باش

چهارشنبه 9 فروردین 1391  07:40 ب.ظ

نوع مطلب :رفتار درمانی ،

مدتی بود دچار بحران شده بودم. دیگر به توانایی‌هایم اعتقادی نداشتم و دلم نمی‌خواست جای خودم باشم! به نظرم موجودی ضعیف و نحیف بودم در برابر غول استعدادهای دیگران!

یک روز که مثل همیشه داشتم از عدم توانایی‌ام در ورزش بسکتبال شکایت می‌کردم و این‌که من اصلا در یادگیری این بازی به خوبی برادرم نیستم و... مادرم با جدیت تمام از من پرسید: «اگر برادرت یک خال گوشتی بزرگ روی بینی‌اش داشت، باز هم دلت می‌خواست جای او باشی؟!»

منظور مادرم را فهمیدم. من و برادرم متفاوت خلق شده‌ایم و هر کدام استعدادهای ویژه و خاص خودمان را داریم. در حالی که بازی بسکتبال برای او به سادگی آب خوردن است، نوشتن انشا برایش دردناک و عذاب‌آور است در حالی که این کار برای من لذت‌بخش و آسان است. مدتی بعد مطلبی به دستم رسید که برایم روشن ساخت سر‌چشمه این تفاوت‌ها از کجاست و چگونه بر اساس این تفاوت‌های ذاتی، شیوه یادگیری افراد با هم متفاوت است. شما هم به این سئوالات نگاهی بیندازید و خودتان را بهتر بشناسید.


● کشف‌ها و سرنخ‌ها

از دست‌هایتان موقع صحبت کردن زیاد استفاده می‌کنید؟

برای این‌که بفهمید وسایل دور و برتان چطور کار می‌کنند، آنها را باز می‌کنید یا به اصطلاح دل و روده‌شان را بیرون می‌ریزید؟

آیا دوست دارید چیزها و وسایل را بدون نگاه کردن به بروشور یا دفترچه راهنما، سر هم کنید؟ موقع صحبت کردن با تلفن یا تشریح مطلبی برای دیگران، ترجیح می‌دهید راه بروید؟

هنگام خرید لباس تحت تاثیر جنس و احساسی که از لمس کردن پارچه آن به شما دست می‌دهد قرار می‌گیرید؟

اگر جواب شما به تعدادی از این سئوال‌ها بله بود، احتمالا از آن دسته افرادی هستید که متخصص‌ها به آنها «فراگیرندگان حرکتی» می‌گویند و به قول ساده‌تر شما جزو «لمسی»‌ها هستید!

تحقیقات نشان داده که برای «لمسی»‌ها مشغول نگه داشتن دست‌ و پاها تاثیرات اثبات‌شده‌ای در روند به خاطرسپاری موضوعات دارد. به عبارتی برای بالا بردن راندمان یادگیری شما، لمس کردن و انجام دادن عملی کارها بسیار مهم است. پس اگر خواندن دروس تئوری مثل زیست‌شناسی یا زمین شناسی برایتان شبیه قرص خواب‌آور عمل می‌کند لازم است به طریقی دست و پاهایتان را هم در عملیات یادگیری سهیم کنید. مثلا می‌توانید کتاب‌تان را روی یک دوچرخه ثابت سوار کنید و در حالی که پا می‌زنید و با دست‌هایتان هم فرمان دوچرخه را نگه داشته‌اید، به مطالعه بپردازید. راه‌های مشابه این را هم می‌توانید خودتان پیدا کنید.

حواستان در هنگام صحبت کردن با تلفن یا گوش دادن به صدای دیگری پرت می‌شود؟

موقع رانندگی بیل‌بوردهای تبلیغاتی در خیابان‌ها را می‌خوانید؟

برای خودتان لیست برنامه‌ریزی هفتگی تهیه می‌کنید؟

از قدرت تصویرسازی و تجسم بالایی برخوردارید؟

اگر شما به چند تا از این سئوالات پاسخ مثبت داده‌اید، احتمالا جزو بصری‌ها هستید. خواندن و مطالعه یکی از معمولی‌ترین روش‌های آموختن و یادگیری است. برای شما فقط کافی است که یک قدم اجرایی دیگر هم به آن اضافه کنید. نوشتن یک خلاصه از رئوس مطالب یا تصویر‌سازی در رابطه با آن چه که می‌خوانید. هر وقت لازم بود چیزی را حفظ کنید، چند بار آن را در جایی یادداشت کنید یا می‌توانید موضوع را در ذهن خود ببینید و در موردش داستان‌سرایی کنید. برای یادسپاری کلمات سعی کنید شکل کلمه را چند بار در ذهن‌تان ببینید و بنویسید.از آن جایی که دیدن در یادگیری شما نقش بسیار مهمی را دارد از قلم‌های رنگی یا علائم تصویری یا کدهای گرافیکی و یا حتی نقاشی کردن در کنار مطالبی که در حال خواندن آنها هستید نیز می‌توانید استفاده کنید. علائمی مثل ستاره، گل، آدمک و... الگوسازی کنید و قدرت تشبیه و تخیل‌تان را هم خیلی بیکار نگذارید.


● خب، می‌رسیم به معرفی اعضای دسته‌ آخر

با خودتان زیاد حرف می‌زنید؟

موقع دوش گرفتن آواز می‌خوانید؟

گوش دادن به موسیقی یکی از دوست‌داشتنی‌ترین سرگرمی‌ها‌یتان محسوب می‌شود؟

دوست دارید که همیشه کسی باشد تا برایتان با صدای بلند دستورالعمل‌ها را بخواند، به جای این‌که خودتان آنها را یکی‌یکی مطالعه کنید؟

برای این‌که اسامی یادتان بماند از ریتم، آهنگ یا کلماتی هم‌آوا استفاده می کنید. (دان/ دون) (دی/ جی)؟!

احساس می‌کنید که شنونده خوبی برای درد‌دل‌ کردن‌های دیگران هستید؟

اگر این‌طور است احتمالا شما جزو «شنونده‌های» خوب هستید؛ یعنی افراد «سمعی». کسانی که بهترین و بیشترین یادگیری را از طریق اصوات و صحبت کردن و با به‌کارگیری حس شنوایی دارند.

موقع یادگیری، هر وسیله‌ای را که سر و صدایش می‌تواند تمرکزتان را بر هم بریزد، خاموش کنید. بهتر است تنها صدایی که می‌شنوید در ارتباط با موضوعی باشد که در حال کار کردن بر روی آن هستید. می‌توانید از نوارهای ضبط شده با صدای خودتان و اگر دانشجو هستید از نوارهای ضبط شده در سر کلاس استفاده کنید. مواردی را که می‌‌خواهید به خاطر بسپارید، چند بار با صدای بلند برای خودتان تکرار کنید و در مورد موضوعی که قرار است آن را فراگیرید زیاد صحبت کنید. از کسی بخواهید تا با سئوال - جواب کردن از شما، آنچه را که آموخته‌اید مورد ارزیابی قرار دهد.اگر شما از انواع سمعی‌های دوآتیشه باشید، اغلب در هنگام حل تمرینات محاسباتی؛ مثلا ریاضی مشکل‌دار می‌شوید و به تمرکز زیادتری نیاز دارید، آنقدر زیاد که کمتر پیش می‌آید راحت ریاضی حل‌ کنید! بهترین شیوه برای شما، صحبت کردن با خودتان (البته با صدای بلند) در هنگام محاسبات است.

و توصیه آخر اینکه یادتان نرود که بدون توجه به اینکه شما در کدام یک از این گروه‌ها هستید، همه این سرنخ‌ها می‌تواند به یادگیری شما کمک کرده و شما را مستعدتر کند و مطمئنا استفاده از دو روش دیگر هم می‌تواند کارایی شما را بالا ببرد.


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: عدم توانایی ، احساس بد ، احساس افسردگی ، احساس بیهوده گی ، روانشناسی افسردگی ، افسردگی ،

حسادت و فاجعه !

چهارشنبه 9 فروردین 1391  10:48 ق.ظ

نوع مطلب :رفتار درمانی ،

كارلا بهترین دوست من بود. هر روز با هم ناهار مى خوردیم و هر روز از منزل تا مدرسه پیاده مى رفتیم. شریك غم ها و شادیهاى هم بودیم و خلاصه تمام روز را با هم مى گذراندیم اما حالا او تمام وقتش را با جولیا مى گذراند؛ جولیا دخترى متملق وموذى است و فكر مى كند زیباترین دختر دنیا است . اصلاً نمى توانم او را تحمل كنم. از تصور اینكه دبیرمان باز هم بگوید جولیا بهترین نمره كلاس را گرفته، حالم به هم مى خورد. حوصله دیدن كارلا را هم ندارم، ما قبلاً دوستان خوبى بودیم، اما از وقتى كه با جولیا دوست شده ، مانند او موذى و متملق شده است. مى دانم كه حسودى ام مى شود، اما چه باید بكنم.

حسادت احساسى است كه سبب از بین رفتن دوستى مى شود. خیلى از افراد ناخواسته و بدون آگاهى حسودهستند. حس حسادت سبب مى شود تمام افراد حتى خود فرد حسود، دچار عذاب شود، در واقع این حس همه را آزار مى دهد.

زمانى كه حس حسادت در ما زنده مى شود، احساس مى كنیم كه حق با ماست و توقع داریم كه پیروز شویم . گرچه تنها حاصل حسادت ، شكست است و تأثیرات مخربى روى ذهن افرادو روابط دوستانه آنان برجاى مى گذارد.

چرا حسادت این قدر كشنده و مهلك است ؟ دقت كرده اید ، زمانى كه فردى دچار این حس مى شود و یا اگر خود شما به این حس دچار شوید، درست مثل یك قطعه آهن كه جذب آهنربا مى شود تمام توجه مامعطوف فرد یا موضوع مسبب این حس مى شود و دراین میان به دلیل اینكه ذهن ما تنها روى یك موضوع فكر مى كند، افكار مثبت و سازنده از ذهن ما خارج مى شود و ذهن منتفى مى شود. سپس همانطور كه ذهن ما روى آن موضوع آزاردهنده متمركز مى شود ، احساس خشم و نفرت در ما اوج مى گیرد. اگر دراین دور باطل گرفتار شویم ، آرام آرام به فردى غیرمنطقى و غیرقابل تحمل تبدیل مى شویم. به گذشته فكر كنید ، به زمانى كه شما نسبت به فرد خاصى ، حسادت مى كردید، آیا احساس خشم و عصبانیت شما با گذشت زمان عمیق تر و ریشه دارتر نشده است؟ این حس كه بتدریج در وجود شما ریشه مى دواند، به شمشیر دولبه اى بدل مى شود كه یك لبه آن فرد موردنظر و لبه دیگر آن خود شما را مجروح مى كند، زیرا خشم نهفته در وجود شما با آگاهى از آنچه فرد مقابل به دست آورده است یا دارد، اوج مى گیرد. با گذشت زمان این حس آنچنان قدرتمند مى شود كه زندگى شما را تحت كنترل خود قرار مى دهد و شما را وادار مى كند براى تلافى كردن و انتقام گرفتن از فرد مقابل سبب آزار خود شوید. اجازه ندهید كه چنین حادثه اى براى شما اتفاق افتد.

از دام حسادت فرار كنید

شما مى توانید از دام حسادت آزاد شوید. اما چطور؟

بسیارى از نوجوانان نسبت به دوستان خود وفادارند و در آنان وظیفه شناسى وجود دارد. وفادارى و احترام تا جایى كه سبب دروغ گفتن و فریب دادن فرد مقابل نشود ، خوب است . بسیارى از افراد دچار این اشتباه مى شوند كه دوست آنها دیگر حق ندارد با دیگرى دوست شود (دوستى كند). حسادت آنان از این باور سرچشمه مى گیرد. به عبارتى این افراد زمانى دچار حسادت مى شوند كه دوستشان با دیگران نیز ارتباط دوستانه برقرار كند. افراد حسود نسبت به دوستان خود احساس مالكیت مى كنندو دلشان مى خواهد رفتار اجتماعى دوست خود را تحت كنترل درآورند. هوشیار باشید : اگر احساس كردید دوست شما سعى دارد شما را كنترل كند و براى شما محدودیت هایى به وجود آورد زنگ خطر براى شما به صدا در آمده است. بعضى اوقات قطع این دوستى به نفع شماست. حتى اگر این قطع ارتباط براى شما بسیار دردناك باشدو سبب اندوه فراوان بشود. بسیارى از اختلافاتى كه در زندگى خانوادگى رخ مى دهد نتیجه حسادت یكى از طرفین است . در مقام یك همسر، باید بدانید كه شریك زندگى شما، قبل از آشنایى با شما، خانواده، فامیل و دوستان متعددى داشته است. شما نیز خانواده اى داشتید و با افراد زیادى آشنا بودید. زمانى كه زندگى مشترك خود را آغاز مى كنید باید از انتخاب خودمطمئن باشیدو رفتارتان در برابر همسرتان به وضوح بیانگر اطمینان شما از انتخابتان باشد. باید طورى رفتار كنید كه او بداند عشق و علاقه به مادر و محبت به پدر ، خواهر و برادر نمى تواند از شدت علاقه شما نسبت به او بكاهد . هریك از دوستانتان را نیز به دلیل ویژگى خاص رفتارى و نزدیكى فكرى براى دوستى انتخاب كرده اید همسر شما باید این را قبول كند كه به عنوان شریك زندگى در فكر و قلب شما جایگاه والایى دارد و هیچ یك از دوستان نمى توانندجاى او را نزد شما بگیرند.

اگر شما حسود هستید:

اگر بهترین دوست شما تغییر كرد و دوستان دیگرى پیدا كرد، چه كار مى توانید بكنید، هیچ كار !دوست شما فرد مستقلى است و شما نمى توانید او راكنترل كنید. اگر شما از بى وفایى او دچار خشم شده اید چه كار مى توانید بكنید، هیچ كار ؟ همه انرژى و نیروى شما صرف جنگیدن با این احساس مى شود. بهتر نیست این انرژى و نیرو را صرف پیداكردن دوستان بیشتر كنید . حس حسادت شما تنها باعث آزار دیگران نمى شود، بلكه خود شما هم از این احساس لطمه هاى فراوانى مى خورید . درواقع سبب مى شوید سایر دوستانتان نیز شما را ترك كرده، یا از شما دور شوند.

اگر مى خواهید این حس خود را از بین ببرید، باید فكر كنید چرا حسادت مى كنید؟ چرا احساس مى كنید كه مالك دوست یاهمسرتان هستیدو نگران از دست دادن اویید؟

شاید شما از افرادى هستید كه نیاز به تأیید دیگران دارند. علاقه دارید كه همیشه كسى با شما موافق باشد. از این نگرانید كه مردم شما را دوست نداشته باشند. براى یافتن دوست جدید تلاشى نمى كنید، چون هراس دارید كه شما را نپذیرند.

این را بدانید كه هیچ كس مورد تأیید همه قرار نمى گیرد. بنابراین انتظار نداشته باشید كه مورد قبول همگان واقع شوید، اما افرادى هستندكه مورد قبول اكثریت واقع مى شوند. اگر شما وظیفه خود را به عنوان یك دوست انجام دهید، مى توانید از افرادى باشید كه اكثریت او را تأیید مى كنند. سعى كنید با دیگران رفتار دوستانه داشته باشید. اگر دوستان خوبى داشته باشید، احساس حسادت در شما كمتر رشد مى كند، زیرا اگر یكى از دوستان ، بنا به هر دلیلى شما را ترك كند ، زیاد ناراحت نخواهید شد. یكى از راههاى یافتن دوستان متعدد، شركت در فعالیت هاى ورزشى و كلاسهاى آموزشى مختلف است . اگر فعالیت خاصى را دنبال مى كنید، مى توانید با سایر افرادى كه چنین فعالیتى دارند، ارتباط دوستانه برقرار كنید


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: حسادت ، دام حسادت ، چگونه حسادن نکنیم ، روانشناسی حسادت ، حسادت کردن ، حسادت چیست ،

یک دقیقه !

سه شنبه 8 فروردین 1391  07:35 ب.ظ

نوع مطلب :رسیدن به شادکامی و لذت ،

هر روز صبح یك دقیقه وقت برای خودتان كنار بگذارید ، بنشینید و فكر كنید.

یك دقیقه وقت بگذارید و كار كوچكی برای ارج نهادن به خود انجام دهید.

یك دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید كه امروز را از افسوس های گذشته و دلواپسی های آینده پاك كنید

یك دقیقه وقت بگذارید و فكر كنید یك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبی دارد.

یك دقیقه وقت بگذارید و نگذارید كه چیزهای كوچك شادمانی شما ر ا بر هم بزند.

یك دقیقه وقت بگذارید و اثرات حرف های غیر منصفانه را از بین ببرید.

یك دقیقه وقت بگذارید تا از افكار منفی خلاص شوید.

یك دقیقه وقت بگذارید و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیاورید.

یك دقیقه وقت بگذارید تا به تمدد اعصاب بپردازید.

یك دقیقه وقت بگذارید و تصمیم بگیرید كه از هیچ كس انتظار تشكر نداشته باشید

یك دقیقه وقت بگذارید و بر آن شوید كه اجازه ندهید كسی در شما احساس حقارت به وجود بیاورد

و بلأخره آخرین دقیقه روز خود را به این اختصاص دهید كه تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممكن است درباره شما بگویند یا فكر كنند نگران نباشید


نوشته شده توسط: پیمان کوره پز | آخرین ویرایش:- | نظرات() 

برچسب ها: یک دقیقه ، مجله روانشناسی ، سایت روانشناسی ، روانشناسی آدم ، انسان ، زندگی ، آزادی فکری ،
  • تعداد کل صفحات:2  
  • 1  
  • 2