منبع کلیه موضوعات و کتب و مقالات روانشناسی
داره حالم ازش بههم میخوره... اصلا انگار نه انگار که آدمای دیگه اهمیتی دارن؛ دقیقا شیفته خودشه و بس»، وای نمیدونی چهجور آدمیه! حال میکنه که ۲ماه تنها بزنه بره توی یه ویلا، تک و تنها بمونه بدون اینکه حتی یه آدم هم ببینه. موندم که چهجور میتونه با این همه تنهایی حال کنه؟»، «میزشو که میچینه، یه طرف فقط باید کاغذاش باشن، یه طرف فقط قلما. اگه اینجور نباشه انگار دارن دارش میزنن. حالا اینکه یه مثاله؛ کل زندگیش مثل همون میزه؛ همه چی همیشه باید در نهایت نظم باشه.»، «دارم ذله میشم. این مرد با هر چی که خلاف باشه حال میکنه. اگه فردا اعلام کنن که کمک کردن به گداها خلاف قانونه، میره از یه جای دیگه با خلاف پول جور میکنه و به هر چی گدا تو شهره پول میده...» و... شما هم با اینجور آدمها سر و کار داشتهاید؟ دلتان میخواهد بدانید چطور بهتر میشود با این آدمها سر و کله زد؛ آدمهایی که مشکلشان مال یکروز و یک هفته و یک ماه نیست؛ آدمهایی که همیشه مریضند؛ آدمهایی که اختلال شخصیت دارند؟ در این شماره فقط به ۴ نوع از این بیماری میپردازیم. بقیه بماند برای شماره بعد. اینکه تا به حال در صفحه موفقیت از موضوع مهمی مثل رابطه برقرار کردن با افرادی که مشکلات شخصیتی دارند طفره رفتهایم، یک دلیل بیشتر ندارد؛ روانشناسها یک ضربالمثل اعترافگونه و تلخ بین خودشان دارند با این مضمون که «اختلال شخصیت باتلاق روانشناسی است»؛ یعنی علمی که حالا پایش را از گلیم خودش درازتر کرده و دارد روی چاقی و زخم معده و دیابت و حتی سرطان کار میکند، وقتی با بیمار اختلال شخصیت مواجه میشود، مثل آدمی که توی باتلاق مانده باشد، گیر میکند، هی زور میزند و طرف درمان نمیشود. سختترین کاری که ممکن است یک روانشناس در طول دوره درمانش با آن مواجه شود، درمان یک اختلال شخصیت عمیق است؛ چرا؟ اختلال شخصیت یعنی چه؟ وقتی یک آدم در طول دوران زندگیاش تا شکلگیری نسبی شخصیت - یعنی سن قراردادی ۱۸سالگی - طوری بزرگ شود که راههای ارتباط برقرار کردنش با دیگران یا راههای حل مشکلاتاش ناجور باشد و با چیزی که همه پذیرفتهاند متفاوت باشد، میگوییم طرف اختلال شخصیت دارد.
كمرویی مقوله ای است كه هرچه بیشتر بدان بپردازیم ، تنوع بیشتری را در آن مشاهده می كنیم. بنابراین قبل از آنكه حتی بتوانیم درباره ی نحوه ی مقابله با آن فكر كنیم، می باید از مضمون كمرویی شناخت بیشتری داشته باشیم. فرهنگ لغت انگلیسی آكسفورد می گوید كه اولین استفاده ی ثبت شده از این لغت در یك شعر آنگلوساكسون بوده است كه حدود هزار سال بعد از میلاد مسیح سروده شده است . در آن شعر معنی این لغت " به سهولت ترسانده شده " است. " كمروبودن " نشانگر صفت فردی است كه " به خاطر ترسویی ، احتیاط كاری و بی اطمینانی ، نزدیك شدن به او مشكل است . " فرد كمرو" هشیارانه از مواجهه با افراد یا چیزهایی مشخص یا انجام كاری همراه آنان بیزار است. " در گفتار یا كردار خود ملاحظه كار است ، از ابراز وجود بیزار است و به طور محسوسی ترسو است. ممكن است فرد كمرو " كناره گیر یا بی اعتماد باشد و یا شخصیتی پرسش انگیز ، بی اعتماد و مشكوك داشته باشد." فرهنگ لغت و " بستر " كمرویی را به عنوان " ناراحت بودن در حضور دیگران " تعریف می كند.
كمرویی در میان دانش آموزان خردسال شایعتر از بزرگسالان است . بسیاری از بزرگسالانی كه خود را غیر كمرو می بینند با برنامه ریزی ، بر كمرویی دوران كودكی خود غلبه كرده اند ، معهذا تحقیق ما مؤكداً این باور را كه كمرویی فقط عارضه ی دوران كودكی است ، رد می كند. ممكن است این پدیده در میان كودكان آشكارتر باشد ، زیرا آنان عموماً نسبت به بزرگسالان در معرض بررسی دقیق تر روزانه اعمالشان قرار دارند. اما كمرویی در میان بخش قابل ملاحظه ای از جمعیت بزرگسالان ادامه می یابد.
كمرویی چگونه بر افراد تأثیر می گذارد
كمرویی پیوستار روانی گسترده ای را در بر می گیرد : می تواند از احساس عدم كفایت در حضور دیگران تا حوادث آسیب زای ناشی از اضطراب - كه كاملاً زندگی یك فرد را ویران می كند - را در برگیرد. به نظر می رسد كمرو بودن اسلوب ترجیحی برخی افراد در زندگی است ؛ اما برای دیگران به منزله ی محكومیت تحمیلی زندگی بدون احتمال وجود عفو می باشد.
در انتهای این پیوستار افرادی قرار دارند كه با كتاب خواندن ، فكر كردن و كاركردن با اشیاء یا حضور در طبیعت ، احساس راحتی بیشتری می كنند تا معاشرت با افراد دیگر. نویسندگان ، دانشمندان ، مخترعین ، جنگلبانان و مكتشفین احتمالاً شیوه ای از زندگی را برگزیده اند كه آنان را قادر می سازد بیشتر وقت خود را در دنیایی بگذرانند كه انسانها فقط به طور پراكنده در آن حضور دارند. آنان بسیار درون گرا هستند و همراهی با دیگران در مقایسه با نیاز آنان به تنهایی و داشتن خلوت ، جذابیت محدودی دارد.
در حقیقت امروزه افراد بسیاری جذابیت زندگی تنها در جزیره ای دور افتاده را دوباره در می یابند . اما حتی در درجاتی از این بخش كوچك از پیوستار كمرویی ، افرادی جای گرفته اند كه می توانند به آسانی هر زمان كه لازم باشد با دیگران ارتباط برقرار كنند ؛ یا افرادی كه به دلیل عدم توانایی در پیشبرد یك گفتگوی ساده ، كنش متقابل را دشوار می یابند می توانند گروهی از مردم را مخاطب قرار دهند یا یك میهمانی رسمی را در كمال آرامش برگزار كنند.
طیف میانی پیوستار كمرویی شامل بخش اعظم افراد كمرو است ، یعنی كسانی كه در موقعیت های مشخص با افراد خاصی احساس بی كفایتی و ترس می كنند. ناراحتی آنان آنقدر شدید است كه به زندگی اجتماعی آنان آسیب وارد شده و عملكرد آنان مختل می گردد، و ابراز این مطلب كه چه فكر می كنند و دوست دارند چه كار كنند را دشوار یا غیر ممكن می سازد.
از آنجا كه منبع واحدی از كمرویی - ترس از مردم - موجب بروز واكنش های مختلف می شود ، رفتار بیرونی یك فرد همیشه شاخص قابل اطمینانی برای تعیین میزان كمرویی واقعی او به شمار نمی رود. كمرویی همیشه بر طرز رفتار ما تأثیر می گذارد اما لزوماً این تأثیر گذاری آشكار یا مستقیم نیست. در نهایت می توان گفت اگر شما فكر می كنید خجالتی هستید پس هستید ، بدون در نظر گرفتن این كه در انظار چگونه رفتار می كنید.
افرادی كه در پیوستار كمرویی در طیف میانی قرار دارند عموماً به خاطر عدم تسلط بر مهارت های اجتماعی و یا فقدان اعتماد به نفس ، كمرو هستند . برخی افراد بر مهارت های اجتماعی لازم جهت تداوم بخشیدن به حركت نرم و روان ماشین ارتباطات بشری تسلط ندارند. آنان نمی دانند كه یك گفتگو را چگونه آغاز كنند یا در كلاس درس چگونه از سخنران بخواهند كه بلندتر صحبت كند . بقیه هم برای انجام كاری كه می دانند صحیح است اطمینان لازم را ندارند.
در انتهای پیوستار كمرویی افرادی قرار دارند كه ترس آنان از افراد دیگر هیچ حد و مرزی نمی شناسد : افراد مطلقاً كمرو. این افراد هر زمان كه برای انجام كاری در حضور مردم صدا زده می شود بینهایت می ترسند و به قدری به واسطه اضطراب پدید آمده احساس ناامیدی می كنند كه تنها راه را فرار و پنهان شدن می یابند. این پیامد حاكی از عدم صلاحیت ، كه در افراد بی نهایت كمرو پدید می آید به افراد جوان یا دانش آموزان محدود نمی گردد ، و حتی بر اثر مرور زمان نیز ناپدید نمی گردد.
در بدترین حالت ، كمرویی می تواند به روان رنجوری حاد مبدل گردد، یك بیماری ذهنی كه می تواند موجب افسردگی شده و حتی در نهایت تأثیر بسیاری در اقدام به خودكشی داشته باشد.
مرز بین رفتارهای سالم و ناسالم چیست؟ این سؤال بر اساس رویکردهای مختلف، پاسخهای متفاوتی در روانشناسی دارد.
در بسیاری از موارد، تشخیص رفتار سالم از ناسالم آن چنان که عامه تصور میکنند، کار راحتی نیست. حتی اگر این چنین تشخیصهایی بین مردم رایج باشند، ملاک قابل قبولی محسوب نمیشوند. روانشناسان بالینی سعی میکنند با تعیین ملاکهایی دقیق، مرز بین رفتارهای سالم و ناسالم را تشخیص دهند.
در این میان، نکته مهم آن است که هر رفتار در یک طیف مورد مطالعه قرار میگیرد. توضیح این موضوع با مثالی مؤثرتر خواهد بود. به عنوان نمونه، ترس، رفتاری است که میتوان آن را در طیفی بین صفر تا صد بررسی کرد. ترس در حد صفر اگرچه در عمل به ندرت قابل مشاهده میشود اما رفتار چندان سالمی به حساب نمیآید.
کودک یا بزرگسالی را تصور کنید که از هیچ کس و هیچ چیز نمیترسد؛ آیا احتمال آسیبپذیری چنین فردی زیاد نیست؟ برای حفظ سلامت و ایمنی در زندگی، وجود مقداری از ترس لازم است. احساس خطر و ترسیدن در بعضی از موقعیتهای زندگی باعث دوام و بقای ما میشود. اگر کسی به این دلیل که نمیترسد به سیم لخت برق دست بزند، آدم جسوری به حساب نمیآید و به طور حتم این نوع نترسیدن، سر او را به باد خواهد داد.
هر چه در این طیف پیشتر رویم، جنبههای غیرعادی موضوع بیشتر خواهد شد. وقتی ترس به حدی برسد که روند زندگی عادی را مختل کند به اصطلاح روانشناسان به رفتاری مرضی تبدیل میشود و رفتاری ناسالم است. کسی از بلندی به حدی میترسد که حتی حاضر نیست پشتبام برود؛ کودکی ترس مرضی در مورد مدرسه رفتن دارد؛ فردی که از ترس غرق شدن تا کنار استخر هم نمیرود؛ نمونههایی از جنبههای ناسالم رفتار محسوب میشوند.
به این ترتیب، بسیاری از رفتارها مانند اضطراب، غم و حساسیت تا حدی عادی هستند و حتی وجودشان در زندگی لازم است. اما همین رفتارها وقتی به حدی افزایش یابند که روند عادی زندگی را دچار اختلال کنند و مشکلاتی را در ارتباط فرد با خودش و دیگران به وجود آورند جزء رفتاری مرضی و ناسالم قرار میگیرند.
محبت بیش از حد! مطالب گفته شده در مورد عشق و محبت نیز مصداق دارد. همان گونه که بیتفاوت بودن و به تعبیر عامیانه عاطفه نداشتن، رفتاری مقبول نیست، گاهی محبت شدید به رفتاری مرضی تبدیل میشود.
تصور زندگی عاری از عشق و محبت، امکانپذیر نیست. یکی از نیازهای مهم هر انسان این است که مورد محبت قرار بگیرد و به دیگران محبت کند. لازم نیست درباره فواید و آثار عشق و محبت و ضرورتهای آن سخن بگوییم، چرا که بخش قابل توجهی از نوشتهها، آثار هنری و ادبی بشر در همین باره است. هدف همه فعالیتهای بشردوستانه این است که انسانها عشق و محبت را جایگزین جنگ و تنفر کنند.
زلزله بم را به خاطر دارید؟ موجی از نوعدوستی در ایران و جهان راه افتاد و عشق و محبت با تبلورهای مختلف در قلوب مردم فوران کرد. انسانها حتی اگر عشق و محبت را فراموش کرده باشند باز هم در موقعیتهایی این نیاز را در زندگی خود باز مییابند و به آن روی میآورند. اما محبت مرضی چیست؟ گاهی شدت عشق و علاقه آدمها به همدیگر به حدی است که به صورت پدیدهای دست و پاگیر و مشکلآفرین درمیآید.
محبت مرضی، وابستگیهای شدید را به همراه میآورد که نتیجه آن به طور معمول چندان خوشایند نیست. گاهی انسانها در عشق و محبت به یکدیگر تا حدی پیش میروند که تصور فقدان، هجران، بیماری و هر نوع آسیبی برای طرف مقابل را ناممکن و غیر قابل تحمل میپندارند. دوست داشتن فرزند، همسر، مادر، خواهر، برادر و غیره و ناراحتی برای غم و رنجی که بدانها وارد میشود، غیر عادی نیست. اما اگر به عنوان یک انسان این اصل را بپذیریم که «زندگی در هر حال ادامه دارد و کسی که زنده است باید زندگی کند.»
باید به شدت مراقب این موضوع باشیم که با فقدان یا هجرانی، سر رشته زندگی را گم نکرده و همه چیز را بر باد رفته تلقی نکنیم. اگر از دیدگاه روانشناسی سلامت به موضوع نگاه کنیم دلایلی وجود خواهند داشت که ثابت میکنند باید مراقب ورود به مرحله مرضی محبت باشیم:
۱) هر انسان موجودی منحصر به فرد است که باید از تواناییهای خود در زندگی حداکثر بهره را ببرد. اگر چه عشق و محبت یکی از ضرورتهای زندگی است، اما هدف غایی زندگی خودشکوفایی و کمال است. در روان شناسی معناگرا، حتی فقدان نیز در مسیر معنایابی و دستیابی به مفهومی جدید از زندگی توجیه میشود. حرف زدن و حتی تصور فقدان یا هجران عزیزی بسیار سخت است، اما اینها واقعیتهایی هستند که در زندگی همه حضور دارند و باید آمادگیهای لازم برای مواجهه با آنها وجود داشته باشد. کسی که به دلیل وابستگی عاطفی شدید با فقدان عزیزی، زندگی خود را از دست رفته و پوچ میپندارد باید تلقی خود از فلسفه و مفهوم زندگی را تغییر دهد.
۲) عشق و محبت در هر وجه آن، به معنای فدا شدن و نابودی نیست. محبت نباید به شکل زنجیری باشد که دست و پای انسانها را دربند و گرفتار کند، تعبیر جبران خلیل جبران در این باره بسیار جالب و قابل توجه است. او وقتی از زناشویی سخن میگوید به زن و شوهرها توصیه میکند: در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید؛ در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ. زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستادهاند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمیبالند.
۳) زندگی پدیدهای پیوستاری است، نه تک مرحلهای؛ عدهای طول و عرض زندگی را اشتباه میگیرند و به تفسیر زندگی با حوادث و رویدادهای ریز و درشت میپردازند. منکر حوادث سرنوشتساز در زندگی نیستیم، اما فراموش نکنیم که بعد از هر حادثهای، اولاً زندگی ادامه دارد و ثانیاً چرخ بازیگر از این گونه حادثهها بسیار دارد. به طور طبیعی هر سختی و هر رنج و غمی بر اساس شدت و ضعف خود، انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و گاهی آثار آنها تا آخر عمر هم از خاطر زدوده نمیشود. حتی در موقعیتهای زیادی آثار اصلی یک موضوع غمبار مانند فقدان عزیزی، بعد از مدتی نمایان میشود و به مرور زمان، از درون، انسان را دچار فرسودگی میکند. واقعاً در بسیاری از شرایط سخت و ناگوار، به غیر از گفتن «خدا به انسان صبر بدهد» کاری نمیشود کرد. با این همه، زندگی یک پیوستار است و باید هر مرحله آن با مراحل قبل و بعد ارتباط داشته باشد. آنهایی که افق وسیعتری در زندگی دارند با سختیهای زندگی بهتر کنار میآیند.
دوستی میگفت: زندگی سخت نیست، پیچیده است؛ و بیشتر ما در درک پیچیدگیهای زندگی درمیمانیم نه در درک سختیهای آن. یعنی سختیها را میپذیریم اما پیچیدگیها را نمیتوانیم تفسیر کنیم. نمونه یابی برای توضیح ملموس موضوع، نمونههایی از مصادیق محبت مرضی را در جایگاههای مختلف زندگی بیان میکنیم.
۱) عشق: همان گونه که عشق حادثهای مهم در زندگی هر انسان تلقی میشود، شکست عشقی نیز ضایعهای عمیق و دردناک به حساب میآید. افسردگی، اختلالات روانی و در موارد شدیدتر خودکشی، در شکستهای عشقی رواج دارد. اگرچه عشقهایی وجود دارند که با ارزش و صادقانه هستند اما در بیشتر موارد، عشقها و به خصوص عشقهای جوانی سادهانگارانه و سطحیاند. البته این موضوع در برخی فرهنگها با کاستیهایی در رفتار اجتماعی آمیخته است و جهتگیری عشقها، اغلب رنگ جنسی است تا عاطفی. صرف نظر از این موضوعات، عشق میتواند تلاشی برای معنایابی در زندگی تلقی شود، اما عشقهای شدید و گاهی فراتر از دو آتشه، میتوانند عواقبی وخیم بر جای بگذارند. لازم به یادآوری است که شاید این عواقب وخیم همیشه وجه منفی نداشته باشند و چه بسا نتایج مثبتی نیز به بار بیاورند اما در هر حال، پایان یک شکست عشقی شدید به هر دلیلی که باشد نگرانکننده است و باید مراقبتهای لازم به عمل آید.
۲) زن و شوهری: جایگاه محبت و دوست داشتن در زن و شوهری در طیفی جالب قرار میگیرد و به همین دلیل سوژههای طنز زیادی در این باره وجود دارد. زن و شوهرهایی هستند که چشم دیدن همدیگر را ندارند و در مقابل، زن و شوهرهایی را میتوان یافت که به اصطلاح جانشان برای هم درمیآید. گاهی زن و شوهر به قدری یکدیگر را دوست دارند که به وابستگی عاطفی شدید منجر میشود و در موقعیتهای بحرانی مانند فقدان یکی از طرفین، زندگی طرف مقابل هم مورد تهدید قرار میگیرد.
كیست كه نیش خیانت و رفتار ناشایست و یا سوءاستفاده و شیادی را تحمل نكرده باشد؟ كیست كه از نتیجه خشم و غضب و بیماری آگاه نباشد ، همه ما سخت به نتیجه این اعمال آگاهیم ،اما دیگران این طور نیستند.نتیجه آخرین تحقیقات نشان می دهد كه یادیگیری و آموختن گذشت و عفو در زندگی و گذشت در مورد كسانی كه باعث رنجش ما می شوند ، می تواند ما را به ژرفای روحمان رهنمون شود و به سودی سرشار نایل آید. این راهی است نو و بی تنش برای صیانت نفس و راهی برای مقابله با فشارهای عصبی و شاید مهمترین راه بهبود سلامت باشد.
منبع کلیه موضوعات و کتب و مقالات روانشناسی